آناهیتا اوستایی
آقای دکتر پشت میزش نشسته بود و آخرین چای روز کاریاش را مینوشید. به منشیاش گفت: «بعدی»
Narrator : آقای دکتر حسین ب. سی و هشت ساله متولد فرانکفورت است. او چندان به زبان فارسی مسلط نیست. زندگی ساده و آرامی را در کنار پدر ایرانیاش در تهران میگذراند. عضو انجمن حمایت از حیوانات فرانکفورت است. تا شش ماه دیگر به منشیاش علاقهمند میشود و تا حدود یک سال دیگر با او ازدواج میکند.
مرد جوان بلند قدی داخل اتاق آمد که به شدت نفسنفس میزد. دکتر گفت: «بفرمایید بنشینید آقا»
- تموم راهو دویدم. یه هفته است این قرارو گذاشتم. گفتم دیر برسم زشته.
: اختیار دارین آقا چه کمکی میتونم بهتون بکنم؟
- غرض از مزاحمت اینکه شما دو هفتهی قبل منو کشتین.
: من شما رو کشتم؟!
- آره و جسدم رو هم تیکهتیکه کردین و هر تیکه رو تو یه خیابون انداختین تو یه سطل آشغال.
: شما رو مثله هم کردم؟!
- آره.
: من... من اصلا متوجه نمیشم آقا مطمئنا اشتباهی پیش اومده.
- نه آقا! چه اشتباهی؟ یه لحظه به این نگاه کنین.
آنوقت چند تکه پارچه را از کیفی که همراهش بود درآورد:
- تورو خدا ببینین. این بهترین تیشرت من بود الان این دوتا تیکه آستیناشن...
دکتر بزرگترین تکهی پارچه را به دست گرفت.
- این تیکه هم پیش سینهاش بوده تورو خدا ببینین. کاملا درب و داغون شده... تیکه پارش کردین!
: ببینین، اشتباه شده.
- این پارگیارو رو پیش سینهاش ببینین. خب جای چاقوئه دیگه.
: خـُب بله انگار با یه چیز تیز بریده شده.
- دیدین! تازه شلوار جینم هم هست. جین پاره قشنگه اما نه اینکه پاچههاش کاملا جدا شده باشه دیگه. نه؟
: نمیدونم. من خیلی از سلیقهی جوونها اطلاع ندارم.
- یکی از پاهامو از زیر زانو هم بریدین. پاچهی شلوار کاملا دو تیکه شده. مث اینکه کیسه زباله بزرگاتون تموم شده بوده.
: اعتراف میکنم که قضیه خیلی رقتانگیزه!
- البته ناگفته نماند من خیلی واسهی شلوار جینم قاطی نکردم، کهنه بود آخه. مارک هم نبود. چیزی که خیلی رو اعصابم رفت تیشرتم بود. فکر کن نایک اصل، نوی نو! یه هفته پیشش خریده بودم...
: ببینین آقای ِ...
- کامبیز... کامبیز ِ...
Narrator : کامبیز ن. متولد 1365 ساکن تهران، دانشجوی فلسفه و مسلط به زبانهای انگلیسی، آلمانی، فرانسه و اسپانیایی است. او به شدت فمینیست و به دوست دخترش وفادار است. اما مثل بیشتر قشر روشنفکر به ازدواج اعتقادی ندارد.
: ببینین آقای کامبیز. من خیلی متاسفم که این فاجعه رو میشنوم اما از کجا معلوم که من شما رو کشته باشم؟
- شما دو هفته پیش دوشنبه شب ساعت 9 کجا بودین؟
: خاطرم نیست اما این که چیزیو ثابت نمیکنه. دو هفته زمان زیادیه!
- باشه آقا چه ربطی داره؟ من یادمه دو هفته پیش دُور میدون پونک داشتم دختر بلند میکردم.
: خُب آدم با آدم فرق داره. من خیلی حافظه م قوی نیست.
- شایدم دوست دارین که یادتون نیاد. بعضی ضربههای روحی باعث میشه آدم بخواد فراموش کنه. میدونین چی میگم؟ منظورم اینه که آدم حال نکنه که اون حادثهی بدو یادش بیاد...
: نمیدونم من اطلاعات خاصی از علم روانشناسی ندارم.
- ای بابا معلومه منم ندارم. تو یه فیلم توپ که همین چند وقت پیش دیدم یه روانشناسه اینو میگفت...
: شاید همینطور باشه که میگین. اما من چرا باید شما رو بکشم؟ در ضمن بر فرض محال که من شما رو کشته باشم. وجه تراژیک قضیه کجاست که باعث بشه بخوام فراموش کنم؟ حتما ازتون متنفر بودم دیگه. پس ضربهی روحی چرا؟
- خوب نکتهی هرّهاش همینجاست. اون دختری که گفتم دو هفته پیش تو پونک بلند کردم اون زن شما بود دیگه!
: آخه آقای عزیز من اصلا متاهل نیستم.
- اینم ازون حرفهاست! خب پس چرا آدم ناحسابی اومدی و گند زدی به حال ما؟ دختره قشنگ پا بده بود. خوراک یه ماهم مفت ومجانی جور شده بود!
: آقا مفت و مجانی یعنی چی؟! این چه طرز تلقی از روابط با یه زنه...
- چی شد؟ غیرتی شدی؟! بازم میگی زنم نبود؟! میگی منو نمیشناسی؟!
: آخه کی زنم بود؟! من اصلا نمیدونم این خانمی که میگین چه قیافهای داشت، اسمش چی بود، فقط گفتم یه زن...
- میخوای یه کم به حافظهت کمک کنم؟ قیافهاش شبیه این منشیت بود. تو هم خوب خوش سلیقهای ها! اون از زنت اینم از منشیت... اندامم تمیز... آدرس خالهاشم بدم؟!
منتقد: آیا متوجهی ارتباط منشی در دیالوگ کامبیز با تعریفی که narrator کرده بود شدید؟ به نظر اینجانب این ارتباط که اندکی هم زیاده از حد رو شده است ممکن است اشارهای به عدم واقعیت خطی بودن زمان از دیدگاه پستمدرن باشد.
: نه، کافیه آقا... ببینم من... یعنی قاتل شما یه دفعه اومد سر ِ...؟
- دیدی؟ خودتم اعتراف کردی! بله یه دفعه اومدی سرsex . دخترهی نامرد هم در رفت. تو هم یه چاقو در آوردی و چند ضربه زدی به اینجام.
: وایسا ببینم مگه نگفتین بعد ازsex مچتونو گرفتم؟ پس چطورتی شرت و شلوار جین تنتون بود؟
- حالا واسه یه جنده که از کنار خیابون بلند کردی اونم توی ماشین باید تموم لباسامو در میآوردم؟
: آقا!
- چیه؟! برخورد؟!
: من بیچاره... منظورم قاتل بیچاره اومده شما رو با عشقش در اون وضعیت دیده؟ چه زجری کشیده!
- داره کم کم یادت میاد؟!
: نه فقط خیلی صحنهی ناراحت کنندهای بود!
- میخوای یه کم صحنهی قتلو تعریف کنم؟
دکتر دستمال کاغذی را از روی میز کارش برداشت:
: خب فکر میکنم مایلم بدونم... بله!
- منو دختره تو ماشین بودیم، خب؟ فکر کن من این جوری بودم اون این طوری... میفهمی؟
: نه متوجه نمیشم... من چطور...؟
- وایسا این طوری فایده نداره این منشیتو یه لحظه قرض میدی؟
: نمیدونم اگه از نظرشون اشکالی نداشته باشه.
بعد او را صدا کرد.
Narrator : نازنین م. 20 ساله و منشی آقای دکتر است. او چند وقتی است که به دنبال مرد ایده آل زندگیش میگردد در نتیجه ناگهان به آشپزی و رقص علاقهمند شده است.
دکتر به او صندلی تعارف کرد و با لحن عذرخواهانهای گفت:
: خانم، شما راضی هستین که اینجا یه نقش کوچیک بازی کنین؟
کامبیز او را کنار زد:
- سلام، خانومی بشین اینجا.
و تقریبا به زور او را روی صندلی نشاند:
- شما نمیخواد هیچ حرکتی بکنی خب؟
خانم منشی نگران گفت:
- ببینین آقای دکتر من نمیدونم... اصلا قبض تلفن به من ربطی نداره، من فقط یه بار تلفنی مشترک مجلهی هنر آشپزی شدم اونم تو شهری بود 2 دقیقه هم طول نکشید...
منتقد: متوجه شدید که این بار narrator راست گفت؟ به نظر نگارندهی این سطور این دروغنویسی اولیه و بعد صحیح گفتن narrator علاوه بر این که شکستن ساختاریست که خود نویسنده قبلا ایجاد کرده است میتواند در این داستان به نوعی فلسفهی باروکی و در هم ریختن رؤیا و واقعیت را نیز نشان بدهد.
کامبیز به او اعتنایی نکرد و روبروی صندلیای که او رویش نشسته بود ایستاد. دکتر گفت:
- مطمئن باشین خانوم قبض اصلا مهم نیست. شما فقط قراره یه تست بازیگری بدین.
منشی خندید و راحت نشست. کامبیز پشت صندلی او را محکم چسبید:
- فکر کن من این طوری... نه، نه، پاشو خانوم...
بعد خودش روی صندلی نشست و منشی را به زور روی پایش نشاند و آرام دم گوش او گفت:
- راستی اسم من کامبیزه!
- نازنین.
بعد کامبیز بلندتر گفت:
- آره تقریبا یه همچین جورایی بودیم تازه قضیه داشت جالب میشد که شما سر رسیدی. حالا بیا نزدیک... اون خودکارم بیار و عین چاقو بگیر دستت... آهان درست شد... وقتی اومدی... اون خودکارو درست بگیر دستت... اومدی داد و هوار راه انداختی...
دکتر با گریه فریاد زد:
: امروز سالگرد ازدواجمون بود چطور تونستی...
- بعد اون وقت بود که زنت فرار کرد.
خانم منشی از روی پای کامبیز بلند شد و به سرعت از اتاق بیرون رفت. دکتر خودکار را برداشت و هقهقکنان بالای سر کامبیز رفت کامبیز فریاد زد:
- هی هی! بپا تیشرتم خودکاری میشه
به نقل از
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 و ساعت
7:1 |

