تبليغاتX
دعوت به مراسم داستان خوانی

داستانی کوتاه از هوشنگ گلشیری


حالم خوب نیست. نمی‌توانم به اداره بروم. دیشب دوباره خون‌دماغ شدم، توی خواب. بعد هم دیگر نتوانستم بخوابم. راستش ترسیدم خوابم ببرد. آخر در بیداری اختیار آدم دست خودش است. اما خواب که باشد چی؟ مقصودم البته فقط خون‌دماغ نیست. از کجا که آدم توی خواب حرف‌هایی نزند که نباید؟ پیرزن صاحبخانه می‌گفت توی خواب داد می‌زدم، آن‌هم من. این یکی زن خوبی است. می‌گفت: «باید سعی کنید بخوابید.» خوب، نمی‌توانم. دست خودم که نیست. شاید اگر خانه‌ام را عوض کنم، بشود. مجبورم عوض کنم، پس نگو: «چرا هر دو سه ماهی این کار را می‌کنی؟» حالا باید بفهمی‌که چرا. مثلا همین بی‌خوابی، یا خون‌دماغ مگر دلایل قانع‌کننده‌ای نیستند؟ تمام بدنم هم درد می‌کند، درست مثل کسی که زده باشندش، چند نفر. شاید هم از بس راه رفتم، دیروز، خیلی که نه، یعنی ناچار شدم بزنم به کوچه‌‌ها، و بعد دیگر از این کوچه به آن کوچه. بعد دیدم اگر یک‌دفعه برسم به یکی از همین کوچه‌های تاریک، شاید هم بن‌بست، آن‌وقت چی


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:27 |

نویسنده: لوئیجی پیراندلو

برگردان: مانی جاوید
-
مسافراني كه رم را با قطار سريع السير شب ترك كرده بودند، بايد تا رسيدن سپيده دم در ايستگاه كوچك شهر فابريانو منتظر مي ماندند تا بتوانند به وسيله يك واگن كهنه كه به خط اصلي اضافه شده بود، سفرشان به سمت شهر سالمونا را ادامه دهند.
نزديك صبح، زن درشت هيكلي كه لباس عزا پوشيده بود مثل يك بقچه بزرگ از هم در رفته از داخل در واگن درجه دو به بالا كشيده شد؛ واگن اتاقكي خفه و دود گرفته بود كه پنج نفر هم شب را در آن گذرانده بودند. پشت سر او شوهرش كه لاغر و ضعيف الجثه بود، نفس زنان و ناله كنان وارد شد. شوهر كه صورتش مثل گج سفيد شده بود، چشمان كوچك و براقي داشت و به نظر خجالت زده و مظطرب مي آمد.
او بالاخره روي يك صندلي نشست و از مسافراني كه جاي نشستن را برايشان آماده و در سوار شدن به همسرش كمك كرده بودند مودبانه تشكر كرد. بعد رو كرد به زنش و آرام يقه پالتو او را پايين آورد و پرسيد:"مشكلي كه نداري عزيزم؟"

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 و ساعت 21:46 |

 

ایتالو کالوینو / اعظم رسولی

چین و شکن‌های ملایم و شفاف سطح رودخانه، به توری می‌ماند که آب از میانش جریان یابد. هر از گاهی، صدایی مثل صدای به هم خوردن بال‌هایی نقره‌ای بر روی سطح آب، به گوش می‌رسید: پشتِ ماهی قزل‌آلایی بر روی آب ظاهر می‌شد و با پیچ و تابی باز در آب فرو می‌رفت. یکی از مردها گفت: «اینجا پر از ماهی قزل‌آلاست.»

دیگری گفت: «یه نارنجک بنداز تو آب، همه‌شون میان بالا.» از کمربندش نارنجکی درآورد و خواست ضامنش را بکشد.

پسربچه‌ای که داشت او را نگاه می‌کرد، جلو آمد، پسر بچه‌ی کوه‌نشینی بود، با صورتی به شکل سیب. گفت: «بِدِش به من.» و تفنگ را از دست یکی از آن مردها گرفت. مرد گفت: «این دیگه چی می‌خواد؟» و خواست تفنگ را پس بگیرد. امّا پسرک اسلحه را به طرف آب نشانه رفته بود، گویی به دنبال هدفی می‌گشت. مرد تازه می‌خواست بگوید که: «اگه به آب شلیک کنی فقط ماهی‌ها رو می‌ترسونی، همین و بس.» امّا حتّی مجال تمام کردن حرفش را هم پیدا نکرد. سر و کلّه‌ی ماهی قزل‌آلایی پیدا شد، پیچ و تابی به خود داد، و پسرک گویی آنجا فقط در انتظار او بود، گلوله‌ای به سویش شلیک کرد، ماهی قزل‌آلا آمد روی سطح آب. مردها گفتند: «عجب.»


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 9:14 |

گابريل گارسيا ماركز  

برگردان: بهمن فرزانه

   شش ماه و يازده روز از عمر سناتور« انسيمو سانچز» 1 باقي مانده بود که مهم‌ترين زن زندگيش را ملاقات کرد. با او در دهکدة «گلستان نايب السلطنه» آشنا شد. دهکده شب‌ها پناهگاه کشتي‌هاي قاچاقچي‌ها بود و در روز روشن به‌نظر بيهوده‌ترين گوشة صحرا مي‌رسيد، در روبه‌رويش دريايي بود سوزان و ساکن و آن‌قدر دور از همه جا که هرگز ممکن نبود کسي تصور کند در آن‌جا کسي بتواند خط سرنوشت ديگري را تغيير بدهد. حتي اسم دهکده نيز به‌نظر يک شوخي مي‌رسيد چون تنها گل سرخي که در دهکده ديده شد همان شاخة گل سرخي بود که سناتور سانچز، شبي که با «لائورا فارينا»2 آشنا شد به آن‌جا آورد
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در جمعه پانزدهم شهریور 1387 و ساعت 22:4 |


خورخه لوئيس بورخس

برگردان: احمد ميرعلائي

 

و اگر او ديگر خواب ترا نبيند...
 )
از ميان آئينه 71(

 

     هيچ‌کس قدم به خشکي گذاردن او را در شبي آرام نديد، هيچ‌کس غرق شدن کرجي خيزراني را در گل و لاي مقدس نديد. اما در خلال چند روز کسي نبود که نداند مرد کم‌حرفي که از جنوب آمده است از يکي از دهکده‌هاي بي‌شمار بالاي رودخانه است، دهکده‌اي که عميقاً در شکاف کوه فرو رفته و هنوز در آن‌جا زبان اوستايي به زبان يوناني آلوده نشده و جذام بسيار نادر است. مسلم بود که پير سپيد موي گل و لاي رودخانه را بوسيده و از کنار آن (شايد بدون احساس) بالا رفته است و بدون آن‌که خارهايي را که گوشت بدنش را مي‌دريده به کنار زند، چاردست و پا، دل به‌هم خورده و خون آلود به سوي طاق‌نماي دايره‌اي شکلي رفته، که پيکرة سنگي ببر يا اسبي چون تاج بالاي آن قرار داشته است. اين بنا که روزي به رنگ شعله‌ها بوده است اکنون خاکستري رنگ به نظر مي‌رسيد. اين معبد دايره‌اي شکل را آتش‌هاي باستاني خورده و جنگ با بخار بدبويش به حريم مقدس آن تجاوز کرده بود و خداي آن ديگر نيايش بشر را از آن نمي‌شنيد. بيگانه در زير پاية ستون معبد دراز کشيد، آفتاب که از بالا مي‌تافت بيدارش کرد، از اين‌که همة زخم‌هايش شفا يافته بود هيچ تعجبي نکرد، چشم‌هاي بي‌رنگش را بست و نه از ضعف جسماني بلکه با تصميم و اراده خوابيد. خوب مي‌دانست که اين معبد جاي مناسبي براي تصميم خلل‌ناپذير اوست. هم‌چنين مي‌دانست که پيش‌روي درختان جنگل نتوانسته است ويرانه‌هاي معبد مناسب ديگري را در پائين دست رودخانه نابود کند. اين معبد زماني به خداياني اختصاص داشت که اکنون سوخته و مرده بودند. او مي‌دانست که وظيفة آني او خواب ديدن است. نزديک نيمه‌شب از نالة تسلي‌ناپذير مرغي از خواب پريد. جاي پاهاي برهنه، تعدادي انجير و يک کوزه با خبرش کرد که مردم آن ناحيه با احترام مراقب خواب او بوده، از او تقاضاي حمايت داشته يا از جادويش بيم‌ناک بوده‌اند. از ترس احساس سرما کرد، سوراخي قبر مانند در يکي از ديوارهاي مخروبه جست و خود را در آن، در ميان برگ‌هاي نامأنوس پنهان ساخت.
    

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 19:16 |

 

نقل از دفتر خاطرات يك دوشيزه

 

13 اكتبر: بالاخره بخت ، در خانه ي مرا هم كوبيد! مي بينم و باورم نميشود. زير پنجره هاي اتاقم جواني بلند قد و خوش اندام و گندمگون و سياه چشم ، قدم مي زند. سبيلش محشر است! با امروز ، پنج روز است كه از صبح كله ي سحر تا بوق سگ ، همانجا قدم ميزند و از پنجره هاي خانه مان چشم بر نميدارد. وانمود كرده ام كه بي اعتنا هستم......
============================================

 

چاق و لاغر

 

دو دوست در ايستگاه راه آهن نيكولايوسكايا ، به هم رسيدند: يكي چاق و ديگري لاغر. از لبهاي چرب مرد چاق كه مثل آلبالوي رسيده برق ميزد پيدا بود كه دمي پيش در رستوران ايستگاه ، غذايي خورده است ؛ از او بوي شراب قرمز و بهار نارنج به مشام ميرسيد. اما از دستهاي پر از چمدان و بار و بنديل مرد لاغر معلوم بود كه دمي پيش از قطار پياده شده است ؛ او بوي تند قهوه و ژامبون ميداد. پشت سر او زني تكيده ، با چانه ي دراز ــ همسر او ــ و دانش آموزي بلندقد با چشمهاي تنگ ــ فرزند او ــ ايستاده بودند. مرد چاق به مجرد ديدن مرد لاغر فرياد زد:
.......




ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 و ساعت 0:14 |

 جيمز تربر

ترجمه ي:كاوه ميرعباسي

 

يك روز بعد از ظهر ،يك گرگ گنده گوشه جنگلي تاريك منتظر نشسته بود تا دختر كوچولويي كه يك سبد پر از خوراكي براي مادر بزرگش مي برد،گذرش به آنجا بيافتد.بالاخره دختر كوچولويي سر و كله اش  پيدا شد كه سبدي پر از خوراكي دستش بود.گرگ پرسيد:اين سبد را واسه مادر بزرگت مي بري؟ دختر كوچولو جواب داد بله،براي مادر بزرگش مي برد.آن وقت گرگ سوال كرد منزل مادر بزرگش كجا بود و دختر كوچولو هم بهش آدرس داد و گرگ وسط درخت ها غيبش زد.

وقتي دختر كوچولو  در خانه مادر بزرگش را باز كرد،ديد يك نفر شب كلاه به سر و پيراهن خواب به تن روي تخت  دراز كشيده،هنوز از فاصله بيست و پنج فوتي تخت خواب جلوتر نرفته بود كه متوجه شد كسي كه آنجا خوابيده مادر بزرگش نيست بلكه گرگ بدجنس است،چون گرگ حتي با شب كلاه همان قدر به ننه بزرگ شباهت دارد كه شير متروگلدين ماير به چارلي چاپلين.دختر كوچولو نه گذاشت و نه برداشت و فورا يك هفت تير اتوماتيك از سبدش بيرون كشيد و با شليك يك گلوله،دخل گرگ را آورد.

نتيجه اخلاقي:ديگه گذشت اون زمون،كه دختر كوچولوها گول مي خوردن آسون.

 

روزنامه اعتماد

ويژه نامه داستان-پنجشنبه 24 اسفند 1385

 

+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت 5:37 |

 



 بهرام صادقی

 

« آقاي نويسنده تازه كار است » ، اما خواهش مي كنم ، از حضورتان صميمانه خواهش مي كنم كه فراموش نكنيد عنوان داستان اين نيست ، چيز ديگري است : « آقاي اسبقي برمي گردد .»

البته من هم با شما هم عقيده ام كه نويسنده در نامگذاري سليقه به خرج نداده است ، اما به حقيقت سوگند مي خورم كه اين حرف را نه براي خوشامد شما مي زنم و نه براي آنكه با بدگويان همداستان شوم و به نويسنده بتازم . اين را مي دانيد كه دنياي ما دنياي آشفته اي است و صلاح هيچكس در اين نيست كه بكوشد تا آنرا آشفته تر كند . در اين جنگل تو در توي درهم و برهمي كه مسكن ما است بيش از هر چيز به تفاهم احتياج داريم ، به اينكه هم را بشناسيم و زبان يكديگر را درك كنيم . در غير اين صورت نمي توان گفت چه پيش خواهد آمد و كار به كجا خواهد كشيد ، اما دست كم اين هست كه زيان هاي جبران ناپذيري خواهيم ديد . مثلاْ اين خيلي ساده است و زياد بعيد و تعجب آور نيست كه نويسندگان تازه كارمان از اينكه دنياي درونيشان ناشناخته مانده است مأيوس و نوميد شوند و به كارهاي ديگري بپردازند . بيهوده نيست كه تعداد ورزشكاران و يا كساني كه واسطه ي فروش اتومبيل هاي مستعمل اند روز به روز افزايش مي يابد .



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 6:44 |

گابریل گارسیا مارکز

به نقل از  داستانهای ویلاگ

 

يک روز صبح ، ساعت نه ، كه روى تراس هتل ریویرای هاوانا ، زير آفتاب درخشان داشتيم صبحانه می‌خورديم ، موجى عظيم چندين اتومبيل را، كه آن پايين در امتداد ديوار ساحلى ، در حركت بودند يا توى پیاده‌رو توقف كرده بودند، بلند كرد و يكى از آنها را با خود تا كنار هتل آورد. موج حالت انفجار ديناميت را داشت و همه آدمهاى آن بیست طبقه ساختمان را وحشتزده كرد و در شيشه‌ای بزرگ ورودى را به صورت گرد درآورد. انبوه جهانگردان سرسراى هتل با مبل‌ها ، به هوا پرتاب شدند و عده‌اى از طوفان تگرگ شیشه زخم برداشتند. موج به ‌يقين بسيار بزرگ بود، چون از روى خيابان دوطرفه ميان ديوار ساحلى و هتل گذشت و، با آن قدرت ، شيشه را از هم پاشيد. داوطلبان بشاش كوبايى،  به كمك افراد اداره آتش‌نشانى ، آت و آشغال‌ها را دركمتر از شش ساعت جمع كردند و دروازه رو به دريا را گشودند و دروازه ديگرى کار گذاشتند و همه چيز را به صورت اول درآوردند. صبح كسى نگران اتومبيلی كه با ديوارجفت شده بود نبود، چون مردم خيال می‌كردند يكى از اتومبيلهايى است كه توى پياده رو توقف كرده بودند. اما وقتی‌كه جرثقيل آن را ازجايش بلندكرد، جسد زنى ديده شد که  كمربند ايمنى او را پشت فرمان ، نگه داشته بود ، ضربه آن قدرشديد بود كه زن حتى يك استخوان سالم برايش نمانده بود. چهره‌اش داغان شده بود، چكمه‌هايش دريده بود و لباسش تكه پاره شده بود. يك حلقه طلا به شكل مار با چشمانى از زمرد درانگشت دستش ديده می‌شد. پليس به اثبات رساند كه زن خدمتكار سفيرجديد پرتغال و زنش بوده . او دوهفته پيش همراه آنها به هاوانا آمده بود و آن روز صبح ، سوار براتومبيلى نو، راهی بازار بوده . وقتى اين موضوع را توى روزنامه خواندم نام زن چيزى را به خاطرم نياورد ، اما حلقه مارمانند و چشمان زمردش كنجكاوى مرا برانگيخت ،چون دستگيرم نشد كه حلقه دركدام يك از انگشتانش بوده

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:30 |

آنتوان پاولويچ چخوف
سروژ استپانیان


حدود نيمه‌های شب بود.
دميتری‌كولدارف، هيجان زده و آشفته مو، ديوانه وار به آپارتمان پدر و مادرش دويد و تمام اتاق‌ها را با عجله زير پا گذاشت. در اين ساعت، والدين او قصد داشتند بخوابند. خواهرش در رختخواب خود دراز كشيده و گرم خواندن آخرين صفحه‌ی يك رمان بود. برادران دبيرستانی‌اش خواب بودند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در جمعه یازدهم اسفند 1385 و ساعت 11:15 |

.

نوشته‌ی خداوند
خورخه لوئیس بورخس


کاوه سیّدحسینی

زندان، گود است. سنگی است. شکل آن، شکل نیم‌کره‌ای تقریباً کامل است؛ کف زندان که آن هم از سنگ است، نیم‌کره را کمی پیش از رسیدن به بزرگترین دایره متوقّف میکند، چیزی که بنوعی احساس فشار و مکان را تشدید میکند. دیواری آنرا از وسط نصف میکند. دیوار بسیار بلند است؛ ولی به قسمت فوقانی گنبد آن نمیرسد. یک طرف من هستم؛ تسیناکان، جادوگر هرم کائولوم که پدرو د آلوارادو آنرا آتش زد. در طرف دیگر جگوآری [پلنگ خال‌خال آمریکای جنوبی] هست که با گامهای منظم نامرئی، زمان و مکان زندانش را اندازه میگیرد. هم‌سطح ِ زمین، در دیوار مرکزی پنجره‌ی عریض نرده‌داری تعبیه شده است. در ساعت بی‌سایه [ظهر] دریچه‌ای در بالا باز میشود و زندانبانی – که با گذشت سالها بتدریج تکیده شده – قره‌قره‌ای آهنی را راه میندازد و در انتهای یک سیم آهنی، کوزه‌های آب و تکّه‌های گوشت را برای ما پائین میفرستد. آنگاه نور به دخمه رخنه میکند؛ این لحظه‌ایست که من میتوانم جگوآر را ببینم.
دیگر شمار سالهایی را که در ظلمت گذرانده‌ام، نمیدانم. من پیش از این جوان بودم و میتوانستم در این زندان راه بروم، دیگر کاری ازم ساخته نیست جز اینکه در حالت مرگ، انتظار پایانی را بکشم که خدایان برایم مقدّر کرده‌اند. با چاقویی از سنگ چخماق که تا دسته فرومیرفت، سینه‌ی قربانیان را شکافته‌ام. اکنون، بدون کمک سِحر و جادو نمیتوانم از میان گرد و خاک بلند شوم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 و ساعت 9:21 |


وقتي زن، هفت‌تير خالي را تحويل پليس مي‌داد، گفت: «زندگي كردن توي آپارتمان تك‌خوابه در سن‌خوزه با مردي كه داره ويولون زدن ياد مي‌گيره خيلي سخته.

)اتوبوس پير و داستان‌هاي ديگر ـ ريچارد براتيگان ـ ص۵۶ )

 

به نقل از

صفر

+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 15:13 |
ساعتِ آشپزخانه

وُلفگانگ بُرشِرت

برگردان: م. ربوبى



از دور هم مى‏ديدند كه به سويشان مى‏آيد، چون جلب‏توجه مى‏كرد. چهره كاملاً پيرى داشت اما از راه رفتنش مى‏شد ديد كه بيست سال بيشتر ندارد. او با چهره پيرش كنارشان روى نيمكت نشست و بعد آنچه در دست داشت به آنها نشان داد: اين ساعت آشپزخانه ما بود. اين را گفت و به همه آنهايى كه به رديف روى نيمكت در آفتاب نشسته بودند نگاهى انداخت. "آرى، بالاخره پيدايش كردم. تنها چيزى كه باقى مانده است".
صفحه گردِ بشقاب مانندِ ساعت آشپزخانه را در دست گرفته بود و با انگشت، شماره‏هاى آبى رنگى را كه روى صفحه نقش بسته بود، نوازش مى‏كرد.
شرمنده گفت: ساعتِ بى‏ارزشى است. اين را مى‏دانم و چندان هم زيبا نيست. مثل بشقابى است با لعابِ سفيدرنگ. اما، شماره‏هاى آبى رنگش بسيار قشنگ‏اند. عقربه‏ها البته از حَلَبى‏اند و ديگر نمى‏چرخند. نه، مسلم است كه ساعت خراب شده است، اگر چه حالا ديگر كار نمى‏كند. اما شكل ظاهرش تغييرى نكرده است.
با سَر انگشت و با احتياط دايره‏اى بر گردِ صفحه ساعت كشيد و آهسته گفت: و تنها همين باقى مانده است.
آن¬هايى كه روى نيمكت در آفتاب نشسته بودند به او نگاه نكردند. يكى به كفش‏هايش نگاه كرد و زن به درونِ كالسكه كودك نگريست. بعد يك نفر گفت: يعنى كه شما همه چيز را از دست داده‏ايد؟
او شادمانه گفت: بله، فكرش را بكنيد، همه چيز را! فقط همين، همين باقى مانده است. و بار ديگر ساعت را سردست بلند كرد، انگار ديگران هنوز آن را نديده بودند.
زن گفت: اما ساعت ديگر كار نمى‏كند.
نه، نه، كار نمى‏كند. خراب است. اين را خوب مى‏دانم. اما، از كارش كه بگذريم، درست مثل هميشه است: سفيد و آبى. و بارِ ديگر ساعت را به آنها نشان داد و با هيجان گفت: هنوز برايتان اصلاً تعريف نكرده‏ام كه زيبايى كار در كجاست. زيبايى كار در اين¬جاست: تصورش را بكنيد، سَرِ ساعت دو و نيم از كار افتاده است. درست سَرِ ساعت دو و نيم. تصورش را بكنيد!
مرد گفت: قطعاً خانه شما ساعت دو و نيم بمباران شده است و لب زيرينش را جلو كشيد. به كرّات شنيده‏ام وقتى كه بمب فرو مى‏افتد، ساعت‏ها از كار مى‏مانند. علتش فشار هواست.
او به ساعتش نگاهى كرد و با احساسِ برترى سرش را تكان داد: نه، نه، آقاى محترم، شما اشتباه مى‏كنيد. به بمب ربطى ندارد. شما نبايد دائم از بمب حرف بزنيد. نه. در ساعت دو ونيم قضيه چيز ديگرى است. از قضا نكته در همين جاست. درست سَرِ ساعتِ دو و نيم از كار افتاده است. نه چهاروربع و نه ساعت هفت. من هميشه درست سرِ ساعتِ دو و نيم به خانه مى‏آمدم. منظورم شب‏هاست. تقريباً هميشه سرِ ساعت دو و نيم. و نكته در همين جاست.
او به ديگران نگاه كرد. اما آنها چشم‏هايشان را از او برگردانده بودند. بعد با سر به ساعتش اشاره كرد: طبيعى است كه در اين موقع گرسنه بودم و هميشه به آشپزخانه مى‏رفتم. تقريباً هميشه ساعت دو و نيم بود. و بعد، بعد مادرم مى‏آمد. هر چقدر هم در را آهسته باز مى‏كردم باز هم آمدنِ مرا مى‏شنيد. و موقعى كه درونِ آشپزخانه تاريك دنبال خوراكى مى‏گشتم، ناگهان چراغ روشن مى‏شد و مادرم آنجا ايستاده بود و هميشه با كُت پشمى و شالِ قرمزى دورِ گردنش. پابرهنه. هميشه پابرهنه بود با اينكه كفِ آشپزخانه ما با كاشى فرش شده بود. و او چشم‏هايش را كاملاً كوچك مى‏كرد، چون نور چشم‏هايش را مى‏زد. از خواب بيدار شده بود. آخر نيمه‏شب بود. بعد مى‏گفت باز اين قدر ديروقت. بيش از اين چيزى نمى‏گفت. فقط «باز اين قدر ديروقت.» و بعد برايم شام را گرم مى‏كرد و نگاه مى‏كرد كه من چطور شام مى‏خورم. مُدام پاهايش را به هم مى‏ماليد، چون كاشى‏ها خيلى سرد بودند. او هيچ وقت شب‏ها كفش نمى‏پوشيد. و آن قدر كنارم مى‏نشست تا من سير مى‏شدم. بعد در اتاقم وقتى چراغ را خاموش مى‏كردم مى‏شنيدم كه بشقاب را جمع مى‏كرد. هر شب همين جور بود. و هميشه ساعت دو و نيم. برايم كاملاً عادى بود كه هر شب ساعتِ دو و نيم در آشپزخانه غذا درست مى‏كرد، آرى خيلى عادى هر شب همين كار را مى‏كرد. هيچ وقت بيشتر از اين چيزى نمى‏گفت «باز اين قدر ديروقت.» او هميشه همين را مى‏گفت. و من فكر مى‏كردم كه اين ماجرا هميشه ادامه مى‏يابد. برايم كاملاً عادى شده بود. هميشه همين طور بود.
لحظه‏اى روى نيمكت سكوت كامل برقرار شد. بعد آهسته گفت: و حالا؟ او به ديگران نگاه كرد، اما آنها به او نگاه نمى‏كردند. بعد آهسته رو به صفحه گردِ سفيد و آبى‏رنگ ساعت كرد و گفت: حالا. حالا مى‏دانم كه آنجا بهشت بود. بهشت واقعى.
روى نيمكت سكوتِ كامل برقرار بود. بعد زن گفت: و خانواده‏تان؟
با شرمسارى به او لبخندى زد: آخ، منظورتان پدر و مادرم هستند؟ آرى، آنها نيز با خانه از بين رفتند. همه چيز از بين رفت. همه چيز. تصورش را بكنيد. همه چيز.
با شرمسارى به يكايك آنها لبخند زد. اما آنها به او نگاه نمى‏كردند.
بار ديگر، ساعت را سَرِ دست بلند كرد و خنديد: فقط همين باقى مانده است و زيبايى كار در اين¬جاست كه درست سَرِ ساعتِ دو و نيم از كار افتاده است. درست دو و نيم. و بعد ديگر چيزى نگفت. او چهره كاملاً پيرى داشت. و مردى كه در كنارش نشسته بود به كفش‏هايش نگاه مى‏كرد، اما كفش‏هايش را نمى‏ديد. او فقط به كلمه بهشت فكر مى‏كرد.

منبع :

سایت  دیباچه

 

+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 و ساعت 20:8 |
جاي‌ دنج‌ِ تميز و پُر نور

ارنست‌ همينگ‌وي‌

برگردان: بهناز عباسي‌
 


ارنست همینگ ویديروقت‌ بود و همه‌ كافه‌ را ترك‌ كرده‌ بودند، جز پيرمرد كه‌ در سايه‌اي‌ كه‌برگ‌هاي‌ درخت‌ در زيرِ نورِ چراغ‌ برق‌ ساخته‌ بودند نشسته‌ بود. در طول‌ روزخيابان‌ خاك‌آلود بود ولي‌ در شب‌ شبنم‌ گرد و غبار را فرو مي‌نشاند و پيرمرددوست‌ داشت‌ تا ديروقت‌ بنشيند، چون‌ گوشش‌ سنگين‌ بود و حالا در شب‌ كه‌همه‌جا آرام‌ بود تفاوت‌ را حس‌ مي‌كرد. دو پيش‌خدمت‌ِ كافه‌ مي‌دانستند كه‌ اوكمي‌ مست‌ است‌ و با اين‌كه‌ مشتري‌ خوبي‌ بود مي‌دانستند كه‌ اگر زياد بنوشدپولي‌ نمي‌پردازد و مي‌رود و براي‌ همين‌ مراقبش‌ بودند و نگاهش‌ مي‌كردند.يكي‌ از پيش‌خدمت‌ها گفت‌: هفتة‌ پيش‌ مي‌خواسته‌ خودش‌ را بُكشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت 8:26 |
به قدري اين حادثه زنده است كه از ميان تاريكي‌هاي حافظه‌ام روشن و پرفروغ مثل روز مي‌درخشد. گوئي دو ساعت پيش اتفاق افتاده، هنوز در خانه اول حافظه‌ام باقي است.
تا آن روزها كه كلاس هشتم بودم خيال مي‌كردم عينك مثل تعليمي و كراوات يك چيز فرنگي‌مآبي است كه مردان متمدن براي قشنگي به چشم مي‌گذارند. دائي جان ميرزا غلامرضا ـ كه خيلي به خودش ور مي‌رفت و شلوار پاچه تنگ مي‌پوشيد و كراوات از پاريس وارد مي‌كرد و در تجدد افراط داشت، به طوري كه از مردم شهرمان لقب مسيو گرفت ـ اولين مرد عينكي بود كه ديده بودم. علاقه دائي جان به واكس كفش و كارد و چنگال و كارهاي ديگر فرنگي مآبان مرا در فكرم تقويت كرد. گفتم هست و نيست، عينك يك چيز متجددانه است كه براي قشنگي به چشم مي‌گذارند.
اين مطلب را داشته باشيد و حالا سري به مدرسه‌اي كه در آن تحصيل مي‌كردم بزنيم. قد بنده به نسبت سنم هميشه دراز بود. ننه ـ خدا حفظش كند ـ هر وقت براي من و برادرم لباس مي‌خريد ناله‌اش بلند بود.

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 و ساعت 9:9 |

چرا دريا توفاني شده بود

صادق چوبك

شوفر سومي كه تا آن وقت همه‌اش چرت زده بود و چيزي نگفته بود كاكا سياه براق گنده‌اي بود كه گل و لجن باتلاق رو پيشاني و لپ‌هايش نشسته بود. سر و رويش از گل و شل سفيد شده بود. اين سه تن با كهزاد كه پاي پياده رفته بود بوشهر از پريشب سحر توي باتلاق گير كرده بودند و هر چه كرده بودند نتوانسته بودند از توي باتلاق رد بشوند.
سياه مانند عروسك مومي كه واكسش زده باشند با چهرة فرسودة رنجبرده اش كنار منقل وافور و بتر عرق چرت مي‌زد. چشمانش هم بود. لبهايش مانند دو تا قلوه روهم چسبيده بود. رختش چرب و لجن مال بود. موهاي سرش مانند دانه‌هاي فلفل هندي به پوستش چسبيده بود. رو موهايش گل و لجن نشسته بود. هر سه چرك و لجن گرفته بودند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در جمعه بیست و ششم اسفند 1384 و ساعت 8:3 |

مزاحم

خورخه لوئيس بورخس

برگردان: احمد ميرعلائي

 

«...در گذشتن از عشق زنان»
شموئيل 1:26

 

          آن‌ها مدعي‌اند (گرچه احتمالش ضعيف است) که داستان را ادواردو، برادر جوان‌تر از برادران نلسون، بر سر جنازه کريستيان، برادر بزرگ‌تر، که به مرگ طبيعي در يکي از سال‌هاي 1890 در ناحيه مورون مرد گفته است. مطمئناً در طول آن شب دراز بي‌حاصل، در فاصله صرف ماته[1] کسي بايد آن را از کس ديگر شنيده باشد و آن را تحويل سانتياگودابووه داده باشد، کسي که داستان را براي من تعريف کرد. سال‌ها بعد، دوباره آن را در توردرا جايي که همه وقايع اتفاق افتاده بود؛ برايم گفتند. داستان دوم، که به طرز قابل ملاحظه‌اي دقيق‌تر و بلندتر بود، با تغيير و تبديلات کوچک و معمول داستان سانتياگورا تکميل نمود. من آن را مي‌نويسم چون، اگر اشتباه نکرده باشم،
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384 و ساعت 5:5 |

 

یک روز خوش برای موزماهی

جی.دی. سلینجر
ترجمه‌ی احمد گلشیری

 نود و هفت تبليغات‌چي نيويوركي توي هتل بودند و خطوط تلفني راه دور را چنان در اختيار گرفته بودند كه زن‌ جوان اتاق پانصدوهفت مجبور شد از ظهر تا نزديكي‌هاي ساعت دوونيم به انتظار نوبت بماند. اما بي‌كار ننشست. مقاله‌اي را با عنوان "جنس يا سرگرمي است...يا جهنم" از يك مجله‌ي جيبي بانوان خواند. شانه و برس سرش را شست. لكه‌ي دامن شكولاتي رنگش را پاك كرد. جادكمه‌ي بلوز ساكسش را جابه‌جا كرد. دو تار موي كوتاه خالش را با موچين كند و سرانجام وقتي تلفن‌چي به اتاقش زنگ زد، روي رف پنجره نشسته بود و كار سوهان زدن ناخن‌هاي دست‌چپش را تمام مي‌كرد.
از آن زن‌هايي بود كه اعتنايي به زنگ تلفن نمي‌كنند. انگار تلفن اتاقش از وقتي خودش را شناخته زنگ‌ مي‌زده است


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384 و ساعت 12:23 |
رمان پدرو پارامو را از دست ندهید!

پدرو پارامو بهترین رمان مکزیکی

+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در سه شنبه بیستم دی 1384 و ساعت 12:8 |


مغروق
آنتوان پاولويچ چخوف
سروژ استپانیان





در خيابان ساحلي يك رودخانه ي بزرگ كشتي رو ، غلغله برپاست ــ از نوع غلغله هايي كه معمولاً در نيمروز گرم تابستاني برپا ميشود. گرماگرم بارگيري و تخليه ي كرجيها و بلمهاست. فش فش كشتيهاي بخار و ناله و غژغژ جرثقيلها و انواع فحش و ناسزا به گوش ميرسد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در جمعه یازدهم آذر 1384 و ساعت 6:13 |


    بی عرضه
    آنتوان پاولويچ چخوف
    سروژ استپانیان



    چند روز پيش ، خانم يوليا واسيلی يونا ، معلم سر خانه ی بچه ها را به اتاق كارم دعوت كردم. قرار بود با او تسويه حساب كنم. گفتم:
    ــ بفرماييد بنشينيد يوليا واواسيلی يونا! بياييد حساب و كتابمان را روشن كنيم … لابد به پول هم احتياج داريد اما مشاءالله آنقدر اهل تعارف هستيد كه به روي مباركتان نمي آوريد … خوب … قرارمان با شما ماهي ۳۰ روبل …
    ــ نخير ۴۰روبل … !
    ــ نه ، قرارمان ۳۰روبل بود … من يادداشت كرده ام … به مربي هاي بچه ها هميشه ۳۰ روبل مي دادم … خوب … دو ماه كار كرده ايد …
    ــ دو ماه و پنج روز …
    ــ درست دو ماه … من يادداشت كرده ام … بنابراين جمع طلب شما مي شود ۶۰روبل … كسر ميشود۹ روز بابت تعطيلات يكشنبه … شما كه روزهاي يكشنبه با كوليا كار نميكرديد … جز استراحت و گردش كه كاري نداشتيد … و سه روز تعطيلات عيد …
    چهره ي يوليا واسيلي يونا ناگهان سرخ شد ، به والان پيراهن خود دست برد و چندين بار تكانش داد اما … اما لام تا كام نگفت! …
    ــ بله ، ۳ روز هم تعطيلات عيد … به عبارتي كسر ميشود ۱۲ روز … ۴ روز هم كه كوليا ناخوش و بستري بود … كه در اين چهار روز فقط با واريا كار كرديد … ۳ روز هم گرفتار درد دندان بوديد كه با كسب اجازه از زنم ، نصف روز يعني بعد از ظهرها با بچه ها كار كرديد … ۱۲ و۷ ميشود ۱۹ روز … ۶۰ منهای ۱۹ ، باقي ميماند ۴۱روبل … هوم … درست است؟
    چشم چپ يوليا واسيلي يونا سرخ و مرطوب شد. چانه اش لرزيد ، با حالت عصبي سرفه اي كرد و آب بيني اش را بالا كشيد. اما … لام تا كام نگفت! …
    ــ در ضمن ، شب سال نو ، يك فنجان چايخوري با نعلبكي اش از دستتان افتاد و خرد شد … پس كسر ميشود ۲ روبل ديگر بابت فنجان … البته فنجانمان بيش از اينها مي ارزيد ــ يادگار خانوادگي بود ــ اما … بگذريم! بقول معروف: آب كه از سر گذشت چه يك ني ، چه صد ني … گذشته از اينها ، روزي به علت عدم مراقبت شما ، كوليا از درخت بالا رفت و كتش پاره شد … اينهم ۱۰ روبل ديگر … و باز به علت بي توجهي شما ، كلفت سابقمان كفشهاي واريا را دزديد … شما بايد مراقب همه چيز باشيد ، بابت همين چيزهاست كه حقوق ميگيريد. بگذريم … كسر ميشود ۵
    روبل ديگر … دهم ژانويه مبلغ ۱۰ روبل به شما داده بودم …
    به نجوا گفت:
    ــ من كه از شما پولي نگرفته ام … !
    ــ من كه بيخودي اينجا يادداشت نمي كنم!
    ــ بسيار خوب … باشد.
    ــ ۴۱ منهاي ۲۷ باقي مي ماند ۱۴ …
    اين بار هر دو چشم يوليا واسيلي يونا از اشك پر شد … قطره هاي درشت عرق ، بيني دراز و خوش تركيبش را پوشاند. دخترك بينوا! با صدايي كه مي لرزيد گفت:
    ــ من فقط يك دفعه ــ آنهم از خانمتان ــ پول گرفتم … فقط همين … پول ديگري نگرفته ام …
    ــ راست مي گوييد ؟ … مي بينيد ؟ اين يكي را يادداشت نكرده بودم … پس ۱۴منهاي ۳ ميشود۱۱ … بفرماييد اينهم ۱۱ روبل طلبتان! اين۳ روبل ، اينهم دو اسكناس ۳ روبلي ديگر … و اينهم دو اسكناس ۱ روبلي … جمعاً ۱۱ روبل … بفرماييد!
    و پنج اسكناس سه روبلي و يك روبلي را به طرف او دراز كردم. اسكناسها را گرفت ، آنها را با انگشتهاي لرزانش در جيب پيراهن گذاشت و زير لب گفت:
    ــ مرسي.
    از جايم جهيدم و همانجا ، در اتاق ، مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب ، پر شده بود . پرسيدم:
    ــ « مرسي » بابت چه ؟!!
    ــ بابت پول …
    ــ آخر من كه سرتان كلاه گذاشتم! لعنت بر شيطان ، غارتتان كرده ام! علناً دزدي كرده ام! « مرسي! » چرا ؟!!
    ــ پيش از اين ، هر جا كار كردم ، همين را هم از من مضايقه مي كردند.
    ــ مضايقه مي كردند ؟ هيچ جاي تعجب نيست! ببينيد ، تا حالا با شما شوخي ميكردم ، قصد داشتم درس تلخي به شما بدهم … هشتاد روبل طلبتان را ميدهم … همه اش توي آن پاكتي است كه ملاحظه اش ميكنيد! اما حيف آدم نيست كه اينقدر بي دست و پا باشد؟ چرا اعتراض نميكنيد؟ چرا سكوت ميكنيد؟ در دنياي ما چطور ممكن است انسان ، تلخ زباني بلد نباشد؟ چطور ممكن است اينقدر بي عرضه باشد؟!
    به تلخي لبخند زد. در چهره اش خواندم: « آره ، ممكن است! »
    بخاطر درس تلخي كه به او داده بودم از او پوزش خواستم و به رغم حيرت فراوانش ، ۸۰ روبل طلبش را پرداختم. با حجب و كمروئي ، تشكر كرد و از در بيرون رفت … به پشت سر او نگريستم و با خود فكر كردم: « در دنياي ما ، قوي بودن و زور گفتن ، چه سهل و ساده است! ».

به نقل از باغ داستان
 
 
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در جمعه سیزدهم آبان 1384 و ساعت 22:44 |