تبليغاتX
دعوت به مراسم داستان خوانی

آناهیتا اوستایی

آقای دکتر پشت میزش نشسته بود و آخرین چای روز کاری‌اش را می‌نوشید. به منشی‌اش گفت: «بعدی»
Narrator : آقای دکتر حسین ب. سی و هشت ساله متولد فرانکفورت است. او چندان به زبان فارسی مسلط نیست. زندگی ساده و آرامی را در کنار پدر ایرانی‌اش در تهران می‌گذراند. عضو انجمن حمایت از حیوانات فرانکفورت است. تا شش ماه دیگر به منشی‌اش علاقه‌مند می‌شود و تا حدود یک سال دیگر با او ازدواج می‌کند.
مرد جوان بلند قدی داخل اتاق آمد که به شدت نفس‌نفس می‌زد. دکتر گفت: «بفرمایید بنشینید آقا»
- تموم راهو دویدم. یه هفته است این قرارو گذاشتم. گفتم دیر برسم زشته.
: اختیار دارین آقا چه کمکی می‌تونم بهتون بکنم؟
- غرض از مزاحمت این‌که شما دو هفته‌ی قبل منو کشتین

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 و ساعت 7:1 |
جرالد دبلیو آهو


شواليه براق زره بيرون غار اژدها فرياد زد:آهای اژدها !بيا بيرون که شقه شقه ات کنم!
اژدها گفت:چرا؟مگر من چه کارت کرده ام؟شواليه گفت:اگر تو را شقه نکنم،نمی توانم
با شاهزاده خانم ازدواج کنم.اژدها پيشنهادی کرد:ببين!من حاضرم سفارش ات را بکنم.
يک دست خط می نويسم،مهر وامضا می کنم و می فرستم به قلعه ،که تو مرا شقه
کرده ای،تا از اين خون و خونريزی خلاص شويم.
شواليه فکری کرد و گفت:فکر می کنم معامله منطقی و معقولی باشد!
بعد اسبش را هی کرد و رفت.
اژدها زير لبی گفت:شواليه را باش،مخ يوخ!

*****************************************
جرالد دبلیو آهو Gerald W. Aho از نویسندگان نسل نو آمریکاست و در داستان های
کوتاه کوتاه خود با نگاهی انتقادی،جنبه های اغراق شده زندگی آمریکائی ها را زیر ضرب
می گیرد.
داستان و معرفی نویسنده آن از روزنامه اعتماد،۲۹ دی ماه ۸۱ ویژه نامه هفت
(می نیمالیسم )گرفته شده است.

 
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در جمعه نوزدهم مهر 1387 و ساعت 20:13 |

       آنگه‌لیکا مشتل[2]

        ترجمه:  ناصر غیاثی

 

من بچه‌هایش را زاییده‌ام. من خودم را وفق داده‌ام. من سعی کرده‌ام او را آن‌طور ببینم که مادرم شوهرش را ‌دیده بود. من یادگرفته‌ام پوشک عوض کنم، به بچه‌ها دلداری بدهم و نظم را نگه‌دارم.

زمانی ریاضی و لاتین یاد گرفته‌ام، فیزیک و فرانسه. من دانش‌آموز متوسطی بودم. من گذاشته‌ام نازم کنند و کتک‌ام بزنند. من جواب کتک‌اش را با کتک داده‌ام. یادگرفته‌ام که او زورش بیشتر از من است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 21:51 |
نجمه مولوی

 

کارت را گرفت ، کیف را انداخت سر شانه اش وکارت را گذاشت توی شکاف تلفن همگانی :
- الو .. مامان الو .. سلام مامان
- معلومه کجایی دختر ؟ چرا در دسترس نیستی ؟ سه روزه دارم میگیرم ات .
- حالتون خوبه ؟ میشه بلند تر حرف بزنین ؟ آخه اینجا سرو صدا س .
- مگه از کجا زنگ میزنی ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 15:44 |


پاوائو پاوليسيج
مترجم: اسدالله امرايي

پاوائو پاوليسيچ نويسنده‌ی اهل يوكسلاوي سابق است كه در سال 1946 به دنيا آمده است .اين نويسنده از جمله نويسندگان پركار اروپاي شرقي به شمار مي‌آيد كه در ژانرهاي مختلف ادبي كار كرده است.


روزگاري كه وحشت حاكم بود، بازداشت‌هاي دسته جمعي در دستور روز قرار گرفت. شب‌ها اين كار را مي‌كردند. گروهي با چهره‌ي پوشيده در مي‌كوفتند و دستور مي‌دادند صاحبخانه‌ي خواب آلود لباس بپوشد. بعد هم او را به يكي از زندان‌هاي كوچك شهر مي‌بردند كه مثل قارچ در جاي جاي شهر مي‌روييد. گاهي پاسبان‌ها تمام خانواده را يك‌جا بازداشت مي‌كردند و مادر بزرگ‌ها و بچه‌ها را هم كه دم اجاق خواب بودند، با خود مي‌بردند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 و ساعت 23:0 |

استفانو بننی

 

رهبری دیکتاتور بود که مردان و زنان کشورش را به زندان می انداخت ، شکنجه شان می کرد و آنان را می کشت. روزی اعلام شد که سرور بزرگ آدمهای نیکو سرشت به دیدنش می آید. از آنجا که این سرور بزرگ خیلی قدرتمند بود ، دور دنیا سفر می کرد و هر جا قدم می گذاشت مردم می دویدند تا او را ببینند ، دیکتاتور باید به بهترین وجه تدارک استقبال از او را می دید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 و ساعت 22:52 |

 داستان کوتاهی از ناصر زراعتی

...و سال‌ها، سیزده سال، ده سال، همراهِ دخترِ مُنتظر، نشستم کنارِ پنجره و به روبرو، به آن‌سوی پنجره چشم دوختم و گُلدانِ شمعدانیِ کنارِ پنجره همیشه باطراوت بود و آن‌سوی پنجره، خوابِ آبی را می‌دیدم، تکیه داده به دیوار یا آویخته بر دو میخ، اما دیگر نمی‌شد جلو رفت، جلوتر، و از دروازه، از زیرِ طاق‌نما گذشت و به مِهِ خُنک و لطیف و خوبِ دریاچه رسید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 14:2 |

                                     

 

 اسپنسر هولست/اسدالله امرايي                

روزي روزگاري يكي پيدا شد كه با قتل 42 بابانوئل به همه جنگ ها تاابد پايان داد.

ماجرا از آنجا آغاز شد كه حدود ده روز قبل از كريسمس بابانوئل سپاه رستگاري وسط شهر به قتل رسيد.

خبر را روزنامه صبح اعلام كرد، اما روز بعد پنج بابانوئل ديگر به قتل رسيدند و اين موضوع تيتر همه روزنامه هاي صبح و عصر شد. چهارتا از بابانوئل ها موقع جمع كردن اعانه براي سپاه رستگاري كشته شدند و نفر پنجم را در بخش اسباب بازي هاي فروشگاه گيمپل پيدا كردند كه از پشت با كارد زده بودند. همه خشمگين شدند! همه عصباني بودند! فكر كردند چه هيولايي است طرف، چقدر بي مسؤوليت و وقت ناشناس! آخر حيف نيست با قتل بابانوئل عيد و شادي بچه ها را زايل مي كنند
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت 11:19 |
بدينوسيله من رسما از بزرگسالي استعفا مي دهم و مسئوليت هاي يك كودك هشت ساله را قبول مي كنم.
مي خواهم به يك ساندويچي بروم و فكر كنم آنجا يك رستوران 5 ستاره است. مي خواهم فكر كنم شكلات از پول بهتر است چون مي توانم آن را بخورم. مي خواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند. مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود برگردم. نمي خواهم زندگي من پر شود از كوهي از مدارك اداري و خبرهاي ناراحت كننده ،صورتحساب جريمه و ... . مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم. به يك كلمه محبت آميز به عدالت به صلح به فرشتگان به باران و به ...
اين دسته چك من. كليد ماشين. كارت اعتباري و بقيه مدارك مال شما .

من رسما از بزرگسالي استعفا مي دهم.


نويسنده :سانتيا سالگا

به نقل از یزد نگار http://yazdnegar.blogfa.com


+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت 13:44 |

طالع نحس یک ببر مستاجر

عباس موذن 

 

من يك ببر هستم .  خوب مي خورم ، خوب مي نوشم و خوب مي پوشم . با قدرت زندگي

مي كنم . همسرم شكايت مي كند . از نداشتن خانه مي نالد و از بس كه درد مستاجري كشيده است ، مي گويد :

 « ما در اين دنيا چيزي را  كم نداريم . تنها كم و كسري كه هميشه وبال گردنمان بوده ، نداشتن يك خانه است . خانه اي كوچك كه فقط مال خودمان باشد .»

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت 6:44 |
کاش ياسمن در زمستان می‏مرد

سعيد عباسپور



در خانه اين بابا، احمدی، شلوغ بود.

- يعنی تو نفهميدی!

- پيداست خبری داری.

- باز چايی می‏خوری؟

- از کدام دم کردی که اين قدر دير دم است؟ نگفتی چه خبر؟

- مرده.

- باز دو روز من رفتم مأموريت تو خيالاتی شدی؟

- نه به جان تو. مرده به خدا.

- کی؟

- ياسمن.

- ياسمن؟!

- آره.

- کِی؟

- ديروز دم غروب شنيدم.

- از کی؟

- گفتند تصادف کرده.

- با چی؟

- با اين ماشين گنده‏ها.

- کاش کولر را زياد می‏کردی.

- مجبوری هی چای بخوری و عرق بريزی؟

- گفتی کی گفته؟

- پاسبان‏ها.

- کِی؟

- گفتم که ديروز دم غروب شنيدم.

- کنار قاب عکس بود. تو قايمش کردی؟

- گفتی نمی‏کشی ديگر.

- گذاشتيش يخچال؟

- هيچ وقت حرفت حرف نيست.

- توی مأموريت لب نزدم.

- خدا برای هيچ کس نخواهد.

- چه قهوه‏ای عمل می‏آورد.

- تو هم که همش فکر شکمت هستی.

- کاش کرکره را تاريک می‏کردی. چشمم را می‏زند.

- داغ و داغ نخور. راديو می‏گفت سرطان می‏آورد.

- چه دختر کم حرفی بود.

- هر کسی يک جور است ديگر.

- قند شکسته نداريم؟

- پولکی که دوست داشتی.

- می‏گفتی توی کلاس کنار دست هم می‏نشستيد، تو مدرسه؟

- چه می‏دانم، فقط يک سالش را. می‏گفتند له و لورده شده.

- هميشه يک گل نرگس دستش بود و بو می‏کرد. يادت هست؟

- خوب يادت مانده.

- احمدی را توی جمعيت جلو خانه‏اش نديدم.

- چه می‏دانم. خوش به حالش. باز چهار تا برادر دارد زير تابوتش را بگيرند.

- وزنی نداشت که کسی بخواهد زير تابوتش را بگيرد. مثل قرقی بود.

- استغفرالله.

- کاش حداقل توی زمستان می‏مرد. خيلی رؤيايی می‏شد. نه؟

- دوّميت است داری روشن می‏کنی. چه خبر است؟

- آن وقت روزنامه‏ها می‏نوشتند: "دختری زير چرخ‏های تريلی له شد در حالی که در دستش يک شاخه گل نرگس بود."



 
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 و ساعت 17:43 |