نیمکت سنگی،ضلع جنوبی پارک شهر. پاییز روی سنگفرش راه می رود و برگهای زرد و مچاله را می رقصاند.
می گوید: یه لطیفه بگم؟
_ بگو!
موهای ژولیده را به کناری می زند و لبهای ترک خورده اش را با زبان آبیاری می کند:
_ یه روز به یه مرده تو خیابون می گن: سلام!
مرده می گه: سلام بی سلام!خانوم مرد!
چهره آفتاب سوخته اش با لبخندی روشن می شود.
_ یه لطیفه ی دیگه!
_ می خوام برم!
_فقط همین!
سرمای نیمکت در تنم نشسته اما او راحت است. پتوی بد رنگ را به روی پاها انداخته و بی خیال سرما ست.
_ یه روز یه مرده می ره خونش،خب؟
_ خب!
_ قرار نبوده بره اما...چی می شه که می ره. بعد یه دفعه
می بینه...
سکوت.غروب پاییزی ناگهان بر سر پارک هجوم می آورد:
_ خب،چی می بینه؟
_ می بینه زنش با یه مردیه!
_ خب؟
_ زنه متوجه اون که می شه،جیغ می کشه . می دوه یه گوشه،
اون یارو هم مات می مونه.
_ خب...خب؟
_ مرده یه دفعه می زنه زیر خنده...می خنده...قاه قاه...زنه و اون یارو اولش گیج می شن،نمی دونن چی کار کنن...ولی وقتی می بینن مرده از خنده غش و ریسه می ره ،اون دوتا هم شروع می کنن به خنده..
چشم هایش پر آب می شوند:
_ می خند ند... هر سه تایی...می خندند!
بلند می شوم.بالا پوشم را به روی گوش ها می کشم و از میان غروب پاییزی پارک شهر عبور می کنم.مرد اما هم چنان می خندد.
حمید یوسفی
27 مهر 84
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در یکشنبه یکم آبان 1384 و ساعت
12:3 |