داستانی کوتاه از هوشنگ گلشیری
حالم خوب نیست. نمیتوانم به اداره بروم. دیشب دوباره خوندماغ شدم، توی خواب. بعد هم دیگر نتوانستم بخوابم. راستش ترسیدم خوابم ببرد. آخر در بیداری اختیار آدم دست خودش است. اما خواب که باشد چی؟ مقصودم البته فقط خوندماغ نیست. از کجا که آدم توی خواب حرفهایی نزند که نباید؟ پیرزن صاحبخانه میگفت توی خواب داد میزدم، آنهم من. این یکی زن خوبی است. میگفت: «باید سعی کنید بخوابید.» خوب، نمیتوانم. دست خودم که نیست. شاید اگر خانهام را عوض کنم، بشود. مجبورم عوض کنم، پس نگو: «چرا هر دو سه ماهی این کار را میکنی؟» حالا باید بفهمیکه چرا. مثلا همین بیخوابی، یا خوندماغ مگر دلایل قانعکنندهای نیستند؟ تمام بدنم هم درد میکند، درست مثل کسی که زده باشندش، چند نفر. شاید هم از بس راه رفتم، دیروز، خیلی که نه، یعنی ناچار شدم بزنم به کوچهها، و بعد دیگر از این کوچه به آن کوچه. بعد دیدم اگر یکدفعه برسم به یکی از همین کوچههای تاریک، شاید هم بنبست، آنوقت چی
ادامه مطلب

