تبليغاتX
دعوت به مراسم داستان خوانی

نویسنده: لوئیجی پیراندلو

برگردان: مانی جاوید
-
مسافراني كه رم را با قطار سريع السير شب ترك كرده بودند، بايد تا رسيدن سپيده دم در ايستگاه كوچك شهر فابريانو منتظر مي ماندند تا بتوانند به وسيله يك واگن كهنه كه به خط اصلي اضافه شده بود، سفرشان به سمت شهر سالمونا را ادامه دهند.
نزديك صبح، زن درشت هيكلي كه لباس عزا پوشيده بود مثل يك بقچه بزرگ از هم در رفته از داخل در واگن درجه دو به بالا كشيده شد؛ واگن اتاقكي خفه و دود گرفته بود كه پنج نفر هم شب را در آن گذرانده بودند. پشت سر او شوهرش كه لاغر و ضعيف الجثه بود، نفس زنان و ناله كنان وارد شد. شوهر كه صورتش مثل گج سفيد شده بود، چشمان كوچك و براقي داشت و به نظر خجالت زده و مظطرب مي آمد.
او بالاخره روي يك صندلي نشست و از مسافراني كه جاي نشستن را برايشان آماده و در سوار شدن به همسرش كمك كرده بودند مودبانه تشكر كرد. بعد رو كرد به زنش و آرام يقه پالتو او را پايين آورد و پرسيد:"مشكلي كه نداري عزيزم؟"

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 و ساعت 21:46 |