آناهیتا اوستایی
آقای دکتر پشت میزش نشسته بود و آخرین چای روز کاریاش را مینوشید. به منشیاش گفت: «بعدی»Narrator : آقای دکتر حسین ب. سی و هشت ساله متولد فرانکفورت است. او چندان به زبان فارسی مسلط نیست. زندگی ساده و آرامی را در کنار پدر ایرانیاش در تهران میگذراند. عضو انجمن حمایت از حیوانات فرانکفورت است. تا شش ماه دیگر به منشیاش علاقهمند میشود و تا حدود یک سال دیگر با او ازدواج میکند.
مرد جوان بلند قدی داخل اتاق آمد که به شدت نفسنفس میزد. دکتر گفت: «بفرمایید بنشینید آقا»
- تموم راهو دویدم. یه هفته است این قرارو گذاشتم. گفتم دیر برسم زشته.
: اختیار دارین آقا چه کمکی میتونم بهتون بکنم؟
- غرض از مزاحمت اینکه شما دو هفتهی قبل منو کشتین
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 و ساعت
7:1 |


