ایتالو کالوینو / اعظم رسولی
چین و شکنهای ملایم و شفاف سطح رودخانه، به توری میماند که آب از میانش جریان
یابد. هر از گاهی، صدایی مثل صدای به هم خوردن بالهایی نقرهای بر روی سطح آب، به
گوش میرسید: پشتِ ماهی قزلآلایی بر روی آب ظاهر میشد و با پیچ و تابی باز در آب
فرو میرفت. یکی از مردها گفت: «اینجا پر از ماهی قزلآلاست.»
دیگری گفت: «یه نارنجک بنداز تو آب، همهشون میان بالا.» از کمربندش نارنجکی درآورد و خواست ضامنش را بکشد.
پسربچهای که داشت او را نگاه میکرد، جلو آمد، پسر بچهی کوهنشینی بود، با صورتی به شکل سیب. گفت: «بِدِش به من.» و تفنگ را از دست یکی از آن مردها گرفت. مرد گفت: «این دیگه چی میخواد؟» و خواست تفنگ را پس بگیرد. امّا پسرک اسلحه را به طرف آب نشانه رفته بود، گویی به دنبال هدفی میگشت. مرد تازه میخواست بگوید که: «اگه به آب شلیک کنی فقط ماهیها رو میترسونی، همین و بس.» امّا حتّی مجال تمام کردن حرفش را هم پیدا نکرد. سر و کلّهی ماهی قزلآلایی پیدا شد، پیچ و تابی به خود داد، و پسرک گویی آنجا فقط در انتظار او بود، گلولهای به سویش شلیک کرد، ماهی قزلآلا آمد روی سطح آب. مردها گفتند: «عجب.»ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت
9:14 |


