تبليغاتX
دعوت به مراسم داستان خوانی

گابريل گارسيا ماركز  

برگردان: بهمن فرزانه

   شش ماه و يازده روز از عمر سناتور« انسيمو سانچز» 1 باقي مانده بود که مهم‌ترين زن زندگيش را ملاقات کرد. با او در دهکدة «گلستان نايب السلطنه» آشنا شد. دهکده شب‌ها پناهگاه کشتي‌هاي قاچاقچي‌ها بود و در روز روشن به‌نظر بيهوده‌ترين گوشة صحرا مي‌رسيد، در روبه‌رويش دريايي بود سوزان و ساکن و آن‌قدر دور از همه جا که هرگز ممکن نبود کسي تصور کند در آن‌جا کسي بتواند خط سرنوشت ديگري را تغيير بدهد. حتي اسم دهکده نيز به‌نظر يک شوخي مي‌رسيد چون تنها گل سرخي که در دهکده ديده شد همان شاخة گل سرخي بود که سناتور سانچز، شبي که با «لائورا فارينا»2 آشنا شد به آن‌جا آورد
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در جمعه پانزدهم شهریور 1387 و ساعت 22:4 |

 

 

داد زدي:طناب رو بكش!

طناب را جمع كردم.حلقه هاي طناب را در دستم سبك و سنگين كردم  و تالاپي انداختم پايين.

صدايت آمد: چيكار مي كني ، عوضي؟

ساكم را جمع كردم.آن كاسه هاي گلي را گذاشتم و راه افتادم.

صدايت ضعيف و ضعيف تر مي شد:چيكار مي كني...عوضي؟

 

7/6/87

+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 و ساعت 22:25 |