خورخه لوئيس بورخس
برگردان: احمد ميرعلائي
و اگر او ديگر خواب ترا نبيند...
)از ميان آئينه 71(
هيچکس قدم به خشکي گذاردن او را در شبي آرام نديد، هيچکس غرق شدن کرجي خيزراني را در گل و لاي مقدس نديد. اما در خلال چند روز کسي نبود که نداند مرد کمحرفي که از جنوب آمده است از يکي از دهکدههاي بيشمار بالاي رودخانه است، دهکدهاي که عميقاً در شکاف کوه فرو رفته و هنوز در آنجا زبان اوستايي به زبان يوناني آلوده نشده و جذام بسيار نادر است. مسلم بود که پير سپيد موي گل و لاي رودخانه را بوسيده و از کنار آن (شايد بدون احساس) بالا رفته است و بدون آنکه خارهايي را که گوشت بدنش را ميدريده به کنار زند، چاردست و پا، دل بههم خورده و خون آلود به سوي طاقنماي دايرهاي شکلي رفته، که پيکرة سنگي ببر يا اسبي چون تاج بالاي آن قرار داشته است. اين بنا که روزي به رنگ شعلهها بوده است اکنون خاکستري رنگ به نظر ميرسيد. اين معبد دايرهاي شکل را آتشهاي باستاني خورده و جنگ با بخار بدبويش به حريم مقدس آن تجاوز کرده بود و خداي آن ديگر نيايش بشر را از آن نميشنيد. بيگانه در زير پاية ستون معبد دراز کشيد، آفتاب که از بالا ميتافت بيدارش کرد، از اينکه همة زخمهايش شفا يافته بود هيچ تعجبي نکرد، چشمهاي بيرنگش را بست و نه از ضعف جسماني بلکه با تصميم و اراده خوابيد. خوب ميدانست که اين معبد جاي مناسبي براي تصميم خللناپذير اوست. همچنين ميدانست که پيشروي درختان جنگل نتوانسته است ويرانههاي معبد مناسب ديگري را در پائين دست رودخانه نابود کند. اين معبد زماني به خداياني اختصاص داشت که اکنون سوخته و مرده بودند. او ميدانست که وظيفة آني او خواب ديدن است. نزديک نيمهشب از نالة تسليناپذير مرغي از خواب پريد. جاي پاهاي برهنه، تعدادي انجير و يک کوزه با خبرش کرد که مردم آن ناحيه با احترام مراقب خواب او بوده، از او تقاضاي حمايت داشته يا از جادويش بيمناک بودهاند. از ترس احساس سرما کرد، سوراخي قبر مانند در يکي از ديوارهاي مخروبه جست و خود را در آن، در ميان برگهاي نامأنوس پنهان ساخت.
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت
19:16 |