تبليغاتX
دعوت به مراسم داستان خوانی

 

گفت:

 

خوشبختانه ديشب خودكشي كرد اما متاسفانه نمرد...

 

27/اسفند/86

+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 20:11 |

 

حميد يوسفي

 

خودش بود.قد لندهورش از دور پيدا بود.به سمت فلكه آمد.از ميان ماشين ها كه در هم

 مي لوليدند؛ گذشت و به كنار حوض ميان فلكه رسيد.فواره هاي آب ؛با شتاب بالا مي رفتند و پس از لحظه اي روي خودشان سر مي خوردند.بعضي از آنها بلندتر بودند و بعضي كوتاه تر؛اما ماجراي تمام شان؛به پايين افتادن ختم مي شد.مرد شروع كرد به چرخيدن به دور حوض.قدم هاي بلندش به راحتي محيط حوض را طي مي كرد.خودش هم گاهي دستي به درون آب فرو مي برد و قطرات آن را به هوا مي پاشيد.گويي هنرپيشه اي بود كه بر روي صحنه قدم مي زد و نقشش را اجرا مي كرد؛جدي و باوقار.اما نگاهش به آن سو بود.به همانها كه مثل چند دقيقه قبل؛كنار باجه تلفن ايستاده بودند و وانمود مي كردند با هم مشغول صحبت اند..سيگار همديگر را مي گرفتند و دودش را به آسمان حواله مي كردند و زن ها و دخترها را ديد مي زدند
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 6:55 |