جيمز تربر
ترجمه ي:كاوه ميرعباسي
يك روز بعد از ظهر ،يك گرگ گنده گوشه جنگلي تاريك منتظر نشسته بود تا دختر كوچولويي كه يك سبد پر از خوراكي براي مادر بزرگش مي برد،گذرش به آنجا بيافتد.بالاخره دختر كوچولويي سر و كله اش پيدا شد كه سبدي پر از خوراكي دستش بود.گرگ پرسيد:اين سبد را واسه مادر بزرگت مي بري؟ دختر كوچولو جواب داد بله،براي مادر بزرگش مي برد.آن وقت گرگ سوال كرد منزل مادر بزرگش كجا بود و دختر كوچولو هم بهش آدرس داد و گرگ وسط درخت ها غيبش زد.
وقتي دختر كوچولو در خانه مادر بزرگش را باز كرد،ديد يك نفر شب كلاه به سر و پيراهن خواب به تن روي تخت دراز كشيده،هنوز از فاصله بيست و پنج فوتي تخت خواب جلوتر نرفته بود كه متوجه شد كسي كه آنجا خوابيده مادر بزرگش نيست بلكه گرگ بدجنس است،چون گرگ حتي با شب كلاه همان قدر به ننه بزرگ شباهت دارد كه شير متروگلدين ماير به چارلي چاپلين.دختر كوچولو نه گذاشت و نه برداشت و فورا يك هفت تير اتوماتيك از سبدش بيرون كشيد و با شليك يك گلوله،دخل گرگ را آورد.
نتيجه اخلاقي:ديگه گذشت اون زمون،كه دختر كوچولوها گول مي خوردن آسون.
روزنامه اعتماد
ويژه نامه داستان-پنجشنبه 24 اسفند 1385

