تبليغاتX
دعوت به مراسم داستان خوانی

وقتی به سراغش رفتند مرد را دیدند که بر روی شکم خوابیده و مشتاقانه مشغول خواندن نامه هاست . انبوه نامه های باز شده  در کنار مرد کوهی ساخته بود که به ماموران حیرت زده لبخند می زد . 

 حمید یوسفی 

10/12/85

+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 8:12 |

 

(هوشنگ گلشیری)

 

متن سخنراني درآلمان

 

دركشور من كساني كه فيلم هاي امريكايي وگاهي روسي ديده باشند، سربازان آلماني جنگ اول وگاهي دوم را انبوهي آدم آهني مي بيننند كه اغلب به صف و اسلحه به دست حركت مي كنند و به هر چيز زنده اي شليك مي كنند. اين تصوير عام سربازان آلماني است. هر بلايي سر چنين موجوداتي بيايد، بينندگان را متأثر نمي كند.
اما اگر كسي اين بخت را داشته باشد كه" درغرب خبري نيست" "اريش ماريا رمارك" را خوانده باشد يا بعضي رمان ها و داستان هاي كوتاه هاينريش بل، داستان هاي كوتاه ولفگانگ بورشرت را، آن تصوير عام رنگ مي بازد، و سربازان آلماني نيز گذشته و حال پيدا مي كنند، صاحب درون مي شوند و بالاخره فرديت پيدا مي كنند.
از اين منظر است كه من امروز مي خواهم با نگاهي به تجربه هايم درعرصة نويسندگي بگويم كه چرا داستان مي تواند به صلح ميان ملت ها، به تسامح ميان آدم هاي گوناگون كمك كند . پس اگر گاهي از تجربه هاي خودم مي گويم. تنها به اين دليل است كه بر تجربه هاي صاحب اين قلم اشراف دارم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 و ساعت 22:15 |

گابریل گارسیا مارکز

به نقل از  داستانهای ویلاگ

 

يک روز صبح ، ساعت نه ، كه روى تراس هتل ریویرای هاوانا ، زير آفتاب درخشان داشتيم صبحانه می‌خورديم ، موجى عظيم چندين اتومبيل را، كه آن پايين در امتداد ديوار ساحلى ، در حركت بودند يا توى پیاده‌رو توقف كرده بودند، بلند كرد و يكى از آنها را با خود تا كنار هتل آورد. موج حالت انفجار ديناميت را داشت و همه آدمهاى آن بیست طبقه ساختمان را وحشتزده كرد و در شيشه‌ای بزرگ ورودى را به صورت گرد درآورد. انبوه جهانگردان سرسراى هتل با مبل‌ها ، به هوا پرتاب شدند و عده‌اى از طوفان تگرگ شیشه زخم برداشتند. موج به ‌يقين بسيار بزرگ بود، چون از روى خيابان دوطرفه ميان ديوار ساحلى و هتل گذشت و، با آن قدرت ، شيشه را از هم پاشيد. داوطلبان بشاش كوبايى،  به كمك افراد اداره آتش‌نشانى ، آت و آشغال‌ها را دركمتر از شش ساعت جمع كردند و دروازه رو به دريا را گشودند و دروازه ديگرى کار گذاشتند و همه چيز را به صورت اول درآوردند. صبح كسى نگران اتومبيلی كه با ديوارجفت شده بود نبود، چون مردم خيال می‌كردند يكى از اتومبيلهايى است كه توى پياده رو توقف كرده بودند. اما وقتی‌كه جرثقيل آن را ازجايش بلندكرد، جسد زنى ديده شد که  كمربند ايمنى او را پشت فرمان ، نگه داشته بود ، ضربه آن قدرشديد بود كه زن حتى يك استخوان سالم برايش نمانده بود. چهره‌اش داغان شده بود، چكمه‌هايش دريده بود و لباسش تكه پاره شده بود. يك حلقه طلا به شكل مار با چشمانى از زمرد درانگشت دستش ديده می‌شد. پليس به اثبات رساند كه زن خدمتكار سفيرجديد پرتغال و زنش بوده . او دوهفته پيش همراه آنها به هاوانا آمده بود و آن روز صبح ، سوار براتومبيلى نو، راهی بازار بوده . وقتى اين موضوع را توى روزنامه خواندم نام زن چيزى را به خاطرم نياورد ، اما حلقه مارمانند و چشمان زمردش كنجكاوى مرا برانگيخت ،چون دستگيرم نشد كه حلقه دركدام يك از انگشتانش بوده

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:30 |