روبه روي ژاندارمري،ميدان 24 اسفند،همان جا كه همشهري ها موقع جمع شدن آدرس مي دادند: ميدون مجسمه!
صداي قدم هايي كه تند و سردرگم بودند وكمي بعد،قدم هايي كه آهسته شدند و كنارش ايستادند:
- بازم كه اينجا افتادي ،ميرزا...؟
- آره ....داداش!
- مگه سردت نيست؟
- نه...نه،داداش!هوا قشنگه!
- بله...بهاره ديگه!
- آره...باهاره!...قربونش برم..
- قربون بهار؟
- قربون باهار و عشقش...
- بهار و مستي اش!
- آخ گفتي...مستي!
- خسته نشدي از اين همه مستي...ميرزا؟
- خسته؟...نه داداش!..مگه آخرش چيه...همه مون مهمون خاكيم...مي ريم اون زير زيرا!
- نگو ميرزا...!از مردن و خاك نگو اين شب عيدي!غمم مي گيره!
- قربون پياله برم كه دشمن غمه...داداش!
- راست مي گي...پس مي خور و غم جهان افسرده نخور!
- آره ...قربون دهنت...غم نخور...مي بخور! قربون پياله!
- قربون بهار!
-قربون باهار!قربون پياله!
سكوت و بعد، صداي ضربه ي سكه اي كه مثل قطره ي باران فرود مي آيد به روي نيم تنه ي كهنه ي سربازي او و صداي قدم هايي كه دور مي شود/
حميد يوسفي
26/12/1385


