تبليغاتX
دعوت به مراسم داستان خوانی

 

روبه روي  ژاندارمري،ميدان 24 اسفند،همان جا كه همشهري ها موقع جمع شدن آدرس مي دادند: ميدون مجسمه!

صداي قدم هايي كه تند و سردرگم بودند وكمي بعد،قدم هايي كه آهسته شدند و كنارش ايستادند:

- بازم كه اينجا افتادي ،ميرزا...؟

- آره ....داداش!

- مگه سردت نيست؟

- نه...نه،داداش!هوا قشنگه!

- بله...بهاره ديگه!

- آره...باهاره!...قربونش برم..

- قربون بهار؟

- قربون باهار و عشقش...

- بهار و مستي اش!

- آخ گفتي...مستي!

- خسته نشدي از اين همه مستي...ميرزا؟

- خسته؟...نه داداش!..مگه آخرش چيه...همه مون مهمون خاكيم...مي ريم اون زير زيرا!

- نگو ميرزا...!از مردن و خاك نگو اين شب عيدي!غمم مي گيره!

- قربون پياله برم كه دشمن غمه...داداش!

- راست مي گي...پس مي خور و غم جهان افسرده نخور!

-  آره ...قربون دهنت...غم نخور...مي بخور! قربون پياله!

-  قربون بهار!

-قربون باهار!قربون پياله!

سكوت و بعد، صداي ضربه ي سكه اي كه مثل قطره ي باران فرود مي آيد به روي نيم تنه ي كهنه ي سربازي او  و صداي قدم هايي كه دور مي شود/

 

حميد يوسفي

26/12/1385

+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 و ساعت 0:10 |

آنتوان پاولويچ چخوف
سروژ استپانیان


حدود نيمه‌های شب بود.
دميتری‌كولدارف، هيجان زده و آشفته مو، ديوانه وار به آپارتمان پدر و مادرش دويد و تمام اتاق‌ها را با عجله زير پا گذاشت. در اين ساعت، والدين او قصد داشتند بخوابند. خواهرش در رختخواب خود دراز كشيده و گرم خواندن آخرين صفحه‌ی يك رمان بود. برادران دبيرستانی‌اش خواب بودند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در جمعه یازدهم اسفند 1385 و ساعت 11:15 |