تبليغاتX
دعوت به مراسم داستان خوانی
-اون بابا رو یادت می یاد می اومد باشگاه با ما ورزش می کرد؟

-خب؟

-موهاش همه ش سفید بود اما کتانی های نایک قرمز می پوشید؟

-خب؟

-می گفتن از زنش جداشده؟

-خب؟

-یا زنش از اون جداشده؟

-خب؟

- انگار دبیر اخراجی بوده؟

-خب؟

-دیده بودن روبه روی دانشگاه تهران کتاب می فروشه؟

-خب؟

-انگار زندونی هم شده بود؟

-خب؟

-دندون جلوشم افتاده بود...خودش می گفت:یادگاریه؟

-خب؟

-مرد!

+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 و ساعت 8:13 |
 

- بالاخره اعدام شد!

- ساده نباش!

- یعنی باور نمی کنی...؟

- اعدام شدنش را چرا...اما تمام شدنش را...نه!

 

حمید یوسفی

۱۳۸۵/۱۰/۹

+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در شنبه نهم دی 1385 و ساعت 22:5 |

 

 

صحبتش،ناخودآگاه كشيد به رابطه ي زنان و مردان.تبسم كرد:

-دوستان جوان من!سقراط مي گويد حتما ازدواج كنيد؛اگر زن خوبي نصيب تان بشود خوشبخت خواهيد بود و اگر زن بدي گيرتان آمد،فيلسوف مي شويد!

دانشجويي به رفقايش چشمكي زد و گفت:

-استاد،شما چطور...؟

خواست این سوال را نشنيده بگيرد،اما جوان رها نمي كرد:

- استاد خودتان چي..ازدواج خودتان؟!

- من...من البته خوشبخت شده ام ...به خاطر زنم...

احساس كرد  اما انگار خيلي صادق نبوده است در پاسخ دادن...بي اختيار افزود:

- يك فيلسوف خوشبخت!

 

حميد يوسفي

۴ دی ماه ۸۵
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در دوشنبه چهارم دی 1385 و ساعت 4:5 |