تبليغاتX
دعوت به مراسم داستان خوانی

                                     

 

 اسپنسر هولست/اسدالله امرايي                

روزي روزگاري يكي پيدا شد كه با قتل 42 بابانوئل به همه جنگ ها تاابد پايان داد.

ماجرا از آنجا آغاز شد كه حدود ده روز قبل از كريسمس بابانوئل سپاه رستگاري وسط شهر به قتل رسيد.

خبر را روزنامه صبح اعلام كرد، اما روز بعد پنج بابانوئل ديگر به قتل رسيدند و اين موضوع تيتر همه روزنامه هاي صبح و عصر شد. چهارتا از بابانوئل ها موقع جمع كردن اعانه براي سپاه رستگاري كشته شدند و نفر پنجم را در بخش اسباب بازي هاي فروشگاه گيمپل پيدا كردند كه از پشت با كارد زده بودند. همه خشمگين شدند! همه عصباني بودند! فكر كردند چه هيولايي است طرف، چقدر بي مسؤوليت و وقت ناشناس! آخر حيف نيست با قتل بابانوئل عيد و شادي بچه ها را زايل مي كنند
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت 11:19 |
این داستانک بی نظیر را ازدست ندهید!
http://rezanazem.blogspot.com/
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و ساعت 12:4 |

 

پایم را گذاشتم رویش.نشستم ومشغول مثلا بستن بند کفشم شدم.در حالیکه رویم به سمت خیابان بود،دوتا انگشت دست راستم را سراندم زیر پاشنه ی پا و کشیدمش بیرون،بد مصب را.بعد هم تندی بردم اش داخل جیب مبارک که پشه تویش

گلف بازی می کرد!

بالاخره پس از مدت ها می توانستم شکمی از عزا در بیاورم...بالاخره!

 

حمید یوسفی

۸۵/۸/۲۹

+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در جمعه سوم آذر 1385 و ساعت 5:34 |