تبليغاتX
دعوت به مراسم داستان خوانی
بدينوسيله من رسما از بزرگسالي استعفا مي دهم و مسئوليت هاي يك كودك هشت ساله را قبول مي كنم.
مي خواهم به يك ساندويچي بروم و فكر كنم آنجا يك رستوران 5 ستاره است. مي خواهم فكر كنم شكلات از پول بهتر است چون مي توانم آن را بخورم. مي خواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند. مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود برگردم. نمي خواهم زندگي من پر شود از كوهي از مدارك اداري و خبرهاي ناراحت كننده ،صورتحساب جريمه و ... . مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم. به يك كلمه محبت آميز به عدالت به صلح به فرشتگان به باران و به ...
اين دسته چك من. كليد ماشين. كارت اعتباري و بقيه مدارك مال شما .

من رسما از بزرگسالي استعفا مي دهم.


نويسنده :سانتيا سالگا

به نقل از یزد نگار http://yazdnegar.blogfa.com


+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت 13:44 |

 

از دوستان پدرم بود.بعد از فوت بابا، دیگر سر و کله اش پیدا نمی شد. تا اینکه یک روز مادرم خبر داد

در آسایشگاهی بستری است.بستری که چه عرض کنم.بچه هایش خارج بودند و کسی نبود از او مراقبت کند.

اما خودش باکی نداشت و انگار نه انگار که در جای پرتی رها شده. وقتی کنارش رسیدم،مشغول دید زدن به

ساق پای  پرستاری بود که روی نیمکت کناری نشسته بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 و ساعت 3:44 |