تبليغاتX
دعوت به مراسم داستان خوانی

.

نوشته‌ی خداوند
خورخه لوئیس بورخس


کاوه سیّدحسینی

زندان، گود است. سنگی است. شکل آن، شکل نیم‌کره‌ای تقریباً کامل است؛ کف زندان که آن هم از سنگ است، نیم‌کره را کمی پیش از رسیدن به بزرگترین دایره متوقّف میکند، چیزی که بنوعی احساس فشار و مکان را تشدید میکند. دیواری آنرا از وسط نصف میکند. دیوار بسیار بلند است؛ ولی به قسمت فوقانی گنبد آن نمیرسد. یک طرف من هستم؛ تسیناکان، جادوگر هرم کائولوم که پدرو د آلوارادو آنرا آتش زد. در طرف دیگر جگوآری [پلنگ خال‌خال آمریکای جنوبی] هست که با گامهای منظم نامرئی، زمان و مکان زندانش را اندازه میگیرد. هم‌سطح ِ زمین، در دیوار مرکزی پنجره‌ی عریض نرده‌داری تعبیه شده است. در ساعت بی‌سایه [ظهر] دریچه‌ای در بالا باز میشود و زندانبانی – که با گذشت سالها بتدریج تکیده شده – قره‌قره‌ای آهنی را راه میندازد و در انتهای یک سیم آهنی، کوزه‌های آب و تکّه‌های گوشت را برای ما پائین میفرستد. آنگاه نور به دخمه رخنه میکند؛ این لحظه‌ایست که من میتوانم جگوآر را ببینم.
دیگر شمار سالهایی را که در ظلمت گذرانده‌ام، نمیدانم. من پیش از این جوان بودم و میتوانستم در این زندان راه بروم، دیگر کاری ازم ساخته نیست جز اینکه در حالت مرگ، انتظار پایانی را بکشم که خدایان برایم مقدّر کرده‌اند. با چاقویی از سنگ چخماق که تا دسته فرومیرفت، سینه‌ی قربانیان را شکافته‌ام. اکنون، بدون کمک سِحر و جادو نمیتوانم از میان گرد و خاک بلند شوم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 و ساعت 9:21 |

طالع نحس یک ببر مستاجر

عباس موذن 

 

من يك ببر هستم .  خوب مي خورم ، خوب مي نوشم و خوب مي پوشم . با قدرت زندگي

مي كنم . همسرم شكايت مي كند . از نداشتن خانه مي نالد و از بس كه درد مستاجري كشيده است ، مي گويد :

 « ما در اين دنيا چيزي را  كم نداريم . تنها كم و كسري كه هميشه وبال گردنمان بوده ، نداشتن يك خانه است . خانه اي كوچك كه فقط مال خودمان باشد .»

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت 6:44 |

 

 

پاهایش می لرزید.با دو دست به نرده ی حاشیه ی تانکر آب چسبید و به پایین خیره شد.آدم ها ، مورچه هایی به نظر می رسیدند که هر کدام رنگی داشتند.

مردم داد  می زدند : زود باش! بپر پایین!

پیش خودش گفت: نمی تونم!

و از خیالی که او را  به آن بالا کشیده بود،تعجب کرد.

مردم همچنان فریاد می کشیدند و منتظر صحنه ی آخر بودند.

به آهستگی و به سختی شروع کرد به پایین آمدن.برگشتن به همان زندگی نکبتی!

وقتی پاهایش به زمین رسید ، شروع کرد به دویدن ...سراسیمه می دوید و به مقصدش فکر نمی کرد.فقط باید فرار  می کرد.فرار تا صدای هوکردن مردم را  نشنود...اما می شنید،هو...هو...هو... ترسو!

28/6/85

حمید یوسفی

+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 5:37 |