)اتوبوس پير و داستانهاي ديگر ـ ريچارد براتيگان ـ ص۵۶ )
به نقل از
)اتوبوس پير و داستانهاي ديگر ـ ريچارد براتيگان ـ ص۵۶ )
به نقل از
خواندم به اسم شهر شیشه ای.سبک و محتوای خیره کننده ای داشت و خیلی خواندنی بود.
امروز هم مصاحبه ای در روزنامه ی کارگزاران چاپ شده بود(بعد از شرق که بسته شد دیگر فرق ندارد
چه روزنامه ای بخوانی!)از همین جناب پل استر.حرف جالبی داشت که می گفت :وقتی در اوج موفقیت
و کامیابی هستی تراژدی بنویس .وقتی هم که غمگینی طنز بنویس.
فکر کردم:پس روزگار ما روزگار طنز نویسی است!
چاق بود،با پوستی روشن که در غروب شهر،توجه ماشین ها را جلب می کرد. البته نه چندان زیاد.مدتی گذشت تا سرانجام ماشینی در پیش پایش سرعت را کم کرد.زن حرکتی کرد،شتاب زده ، تا مشتری را ازدست ندهد.ماشین به راهش ادامه داد و جلوتر رفت.اما،بالاخره چند قدم جلوتر ایستاد و منتظر شد. زن چاق،با قدم های کوتاه دوید و خود را به روی صندلی جلو انداخت.شب فرا رسیده بود و خدا را شکر، تردید مشتری دوام زیادی نیافته بود.
حمید یوسفی
۸۵/۶/۱۴