| ||
دعوت به مراسم داستان خوانی
داستان کوتاه
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 و ساعت
20:8 |
| ||
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت
8:26 |
به قدري اين حادثه زنده است كه از ميان تاريكيهاي حافظهام روشن و پرفروغ مثل روز ميدرخشد. گوئي دو ساعت پيش اتفاق افتاده، هنوز در خانه اول حافظهام باقي است.
تا آن روزها كه كلاس هشتم بودم خيال ميكردم عينك مثل تعليمي و كراوات يك چيز فرنگيمآبي است كه مردان متمدن براي قشنگي به چشم ميگذارند. دائي جان ميرزا غلامرضا ـ كه خيلي به خودش ور ميرفت و شلوار پاچه تنگ ميپوشيد و كراوات از پاريس وارد ميكرد و در تجدد افراط داشت، به طوري كه از مردم شهرمان لقب مسيو گرفت ـ اولين مرد عينكي بود كه ديده بودم. علاقه دائي جان به واكس كفش و كارد و چنگال و كارهاي ديگر فرنگي مآبان مرا در فكرم تقويت كرد. گفتم هست و نيست، عينك يك چيز متجددانه است كه براي قشنگي به چشم ميگذارند.
اين مطلب را داشته باشيد و حالا سري به مدرسهاي كه در آن تحصيل ميكردم بزنيم. قد بنده به نسبت سنم هميشه دراز بود. ننه ـ خدا حفظش كند ـ هر وقت براي من و برادرم لباس ميخريد نالهاش بلند بود.
ادامه مطلب
تا آن روزها كه كلاس هشتم بودم خيال ميكردم عينك مثل تعليمي و كراوات يك چيز فرنگيمآبي است كه مردان متمدن براي قشنگي به چشم ميگذارند. دائي جان ميرزا غلامرضا ـ كه خيلي به خودش ور ميرفت و شلوار پاچه تنگ ميپوشيد و كراوات از پاريس وارد ميكرد و در تجدد افراط داشت، به طوري كه از مردم شهرمان لقب مسيو گرفت ـ اولين مرد عينكي بود كه ديده بودم. علاقه دائي جان به واكس كفش و كارد و چنگال و كارهاي ديگر فرنگي مآبان مرا در فكرم تقويت كرد. گفتم هست و نيست، عينك يك چيز متجددانه است كه براي قشنگي به چشم ميگذارند.
اين مطلب را داشته باشيد و حالا سري به مدرسهاي كه در آن تحصيل ميكردم بزنيم. قد بنده به نسبت سنم هميشه دراز بود. ننه ـ خدا حفظش كند ـ هر وقت براي من و برادرم لباس ميخريد نالهاش بلند بود.
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 و ساعت
9:9 |



ديروقت بود و همه كافه را ترك كرده بودند، جز پيرمرد كه در سايهاي كهبرگهاي درخت در زيرِ نورِ چراغ برق ساخته بودند نشسته بود. در طول روزخيابان خاكآلود بود ولي در شب شبنم گرد و غبار را فرو مينشاند و پيرمرددوست داشت تا ديروقت بنشيند، چون گوشش سنگين بود و حالا در شب كههمهجا آرام بود تفاوت را حس ميكرد. دو پيشخدمتِ كافه ميدانستند كه اوكمي مست است و با اينكه مشتري خوبي بود ميدانستند كه اگر زياد بنوشدپولي نميپردازد و ميرود و براي همين مراقبش بودند و نگاهش ميكردند.يكي از پيشخدمتها گفت: هفتة پيش ميخواسته خودش را بُكشد.