تبليغاتX
دعوت به مراسم داستان خوانی

درجاخشکت زده بود.به من خیره شده بودی.من هم به تو نگاه می کردم.

فکر می کردم این شهر خراب شده،شهر من است یاشهر تو؟شاید تو هم داشتی مثل من فکر می کردی یا مثلا به خودت می گفتی این لندهور چراایستاده و به من زل زده؟نمی دانم چطور شد که هرکاری داشتم فراموش کردم و فقط رفتم تو نخ تو...آن قدرکه حتی  یادم رفت چقدر از موش جماعت بیزارم.

 

حمید یوسفی

۸۵/۴/۱۸

+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 21:30 |