تبليغاتX
دعوت به مراسم داستان خوانی

 

سرت را بلند می کنی و به کسی که در آینه ایستاده خیره می شوی.حالت خوش نیست. دو انگشت سبابه و میانی دست راست ات را داخل دهان می بری.دندان های جلویی  روی پوست دست ات خراش می اندازند.به زحمت خودت را می رسانی به آن تکه گوشت آویزان آن ته و بعد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 6:37 |
سرت را بریدم و انداختم داخل سطل زباله،سطل زباله ی کنار همان نیمکت لعنتی که همیشه ی خدا ساعت ۸ شب ،رویش می نشستی و آدامس می جویدی و به جماعت چشمک می زدی. فکر کردم دیگه تمام شد.اما نه!حالا تو آشغال عوضی،  نشسته ای توی سر من و داری اعصابم را خردخمیر میکنی.ای کاش می شد با سر خودم همان کاری را می کردم که با سر تو کردم...ای کاش!

حمید یوسفی

۸۵/۲/۲۰

+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 3:36 |
آقای محمدعلی گفت:

برای جاندار شدن شخصیت داستان،لازم است که او از حالت منفعل خارج شود و کاری صورت دهد،

تکانی بخورد و حرکتی را به انجام برساند.

 

+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 6:53 |