سعيد عباسپور
در خانه اين بابا، احمدی، شلوغ بود.
- يعنی تو نفهميدی!
- پيداست خبری داری.
- باز چايی میخوری؟
- از کدام دم کردی که اين قدر دير دم است؟ نگفتی چه خبر؟
- مرده.
- باز دو روز من رفتم مأموريت تو خيالاتی شدی؟
- نه به جان تو. مرده به خدا.
- کی؟
- ياسمن.
- ياسمن؟!
- آره.
- کِی؟
- ديروز دم غروب شنيدم.
- از کی؟
- گفتند تصادف کرده.
- با چی؟
- با اين ماشين گندهها.
- کاش کولر را زياد میکردی.
- مجبوری هی چای بخوری و عرق بريزی؟
- گفتی کی گفته؟
- پاسبانها.
- کِی؟
- گفتم که ديروز دم غروب شنيدم.
- کنار قاب عکس بود. تو قايمش کردی؟
- گفتی نمیکشی ديگر.
- گذاشتيش يخچال؟
- هيچ وقت حرفت حرف نيست.
- توی مأموريت لب نزدم.
- خدا برای هيچ کس نخواهد.
- چه قهوهای عمل میآورد.
- تو هم که همش فکر شکمت هستی.
- کاش کرکره را تاريک میکردی. چشمم را میزند.
- داغ و داغ نخور. راديو میگفت سرطان میآورد.
- چه دختر کم حرفی بود.
- هر کسی يک جور است ديگر.
- قند شکسته نداريم؟
- پولکی که دوست داشتی.
- میگفتی توی کلاس کنار دست هم مینشستيد، تو مدرسه؟
- چه میدانم، فقط يک سالش را. میگفتند له و لورده شده.
- هميشه يک گل نرگس دستش بود و بو میکرد. يادت هست؟
- خوب يادت مانده.
- احمدی را توی جمعيت جلو خانهاش نديدم.
- چه میدانم. خوش به حالش. باز چهار تا برادر دارد زير تابوتش را بگيرند.
- وزنی نداشت که کسی بخواهد زير تابوتش را بگيرد. مثل قرقی بود.
- استغفرالله.
- کاش حداقل توی زمستان میمرد. خيلی رؤيايی میشد. نه؟
- دوّميت است داری روشن میکنی. چه خبر است؟
- آن وقت روزنامهها مینوشتند: "دختری زير چرخهای تريلی له شد در حالی که در دستش يک شاخه گل نرگس بود."


