تبليغاتX
دعوت به مراسم داستان خوانی
فرمود:

داستانی خوب است که دل آدم را تکان دهد!

+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در دوشنبه سی ام آبان 1384 و ساعت 0:29 |

حلقه

               مطهره محمودی

تو با من بودی؟ همیشه گفته بودی: هستم فکرشو نکن که روزی نباشم حالا من مجموعه ی قشنگی  گوشه اتاقم دارم زاویه خوب ، نور خوب، وسواس حرفه یی و یک حلقه فیلم خام.

 

گفتگوی مهیبی نبود صدای شلیک تیر، پرنده هارو حسابی ترسوند نیم خیز شدی پشت شلوارت خیس شده بود و کمی گلی جهت صدا رو نشون دادی؛

-         اون طرف از اون طرف بود.

کمی هیجان زده بودی گونه راستت سرخ شده بود. درست مثل همون موقع هایی که دلت می خواست بعضی از حرفارو به من بزنی، می دونی، من معنای هیجانو تا اون اندازه که دچار لرزش دست و خیلی حالات دیگه که تا اون روزا از تو ندیده بودم حس نکرده بودم دستاتو دراز کردی


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384 و ساعت 23:44 |

خبرگزاري دانشجويان ايران - مشهد
سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات

تجربه در جهان ثابت كرده است كه با تكنيك محض نمي‌توان داستان ساخت و نويسنده، بايد ابتدا قصه‌اي داشته باشد.

به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، فتح‌الله بي‌نياز ـ نويسنده و منتقد ادبيات داستاني ـ در جلسه‌اي كه با موضوع «آسيب شناسي رمان و داستان كوتاه» ازسوي قطب علمي دانشگاه فردوسي مشهد برگزار شد، با بيان مطلب بالا، از نبود انديشه‌ يا انديشه گريزي به عنوان اولين ضعفي كه در بسياري از داستان‌ها ديده مي‌شود، ياد كرد.

وي افزود: متاسفانه وقتي يك منتقد از انديشه در داستان صحبت مي‌كند، برخي از نويسندگان فكر مي‌كنند منظور، مطرح شدن موضوعات فلسفي در داستان است؛ درحاليكه انديشه‌اي كه يك منتقد يا خواننده حرفه‌يي و حتا توده مردم از يك داستان توقع دارند، بايد در خود متن تنيده باشد.

او تصريح كرد: در بسياري از داستان‌ها ديده مي‌شود كه از موضوعات فلسفي، هستي شناسي و... به عنوان مثال در يك اتاق يا فضايي بسته بحث مي‌شود، اما وقتي شخصيت داستان از آن فضا خارج مي‌شود، اين موضوعات ديگر در مسير داستان دنبال نمي‌شوند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384 و ساعت 5:43 |
برگزیده گان داستان های ۸۸ کلمه ای

http://www.chn.ir/news/?section=4&id=2529

+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در سه شنبه هفدهم آبان 1384 و ساعت 10:46 |


    بی عرضه
    آنتوان پاولويچ چخوف
    سروژ استپانیان



    چند روز پيش ، خانم يوليا واسيلی يونا ، معلم سر خانه ی بچه ها را به اتاق كارم دعوت كردم. قرار بود با او تسويه حساب كنم. گفتم:
    ــ بفرماييد بنشينيد يوليا واواسيلی يونا! بياييد حساب و كتابمان را روشن كنيم … لابد به پول هم احتياج داريد اما مشاءالله آنقدر اهل تعارف هستيد كه به روي مباركتان نمي آوريد … خوب … قرارمان با شما ماهي ۳۰ روبل …
    ــ نخير ۴۰روبل … !
    ــ نه ، قرارمان ۳۰روبل بود … من يادداشت كرده ام … به مربي هاي بچه ها هميشه ۳۰ روبل مي دادم … خوب … دو ماه كار كرده ايد …
    ــ دو ماه و پنج روز …
    ــ درست دو ماه … من يادداشت كرده ام … بنابراين جمع طلب شما مي شود ۶۰روبل … كسر ميشود۹ روز بابت تعطيلات يكشنبه … شما كه روزهاي يكشنبه با كوليا كار نميكرديد … جز استراحت و گردش كه كاري نداشتيد … و سه روز تعطيلات عيد …
    چهره ي يوليا واسيلي يونا ناگهان سرخ شد ، به والان پيراهن خود دست برد و چندين بار تكانش داد اما … اما لام تا كام نگفت! …
    ــ بله ، ۳ روز هم تعطيلات عيد … به عبارتي كسر ميشود ۱۲ روز … ۴ روز هم كه كوليا ناخوش و بستري بود … كه در اين چهار روز فقط با واريا كار كرديد … ۳ روز هم گرفتار درد دندان بوديد كه با كسب اجازه از زنم ، نصف روز يعني بعد از ظهرها با بچه ها كار كرديد … ۱۲ و۷ ميشود ۱۹ روز … ۶۰ منهای ۱۹ ، باقي ميماند ۴۱روبل … هوم … درست است؟
    چشم چپ يوليا واسيلي يونا سرخ و مرطوب شد. چانه اش لرزيد ، با حالت عصبي سرفه اي كرد و آب بيني اش را بالا كشيد. اما … لام تا كام نگفت! …
    ــ در ضمن ، شب سال نو ، يك فنجان چايخوري با نعلبكي اش از دستتان افتاد و خرد شد … پس كسر ميشود ۲ روبل ديگر بابت فنجان … البته فنجانمان بيش از اينها مي ارزيد ــ يادگار خانوادگي بود ــ اما … بگذريم! بقول معروف: آب كه از سر گذشت چه يك ني ، چه صد ني … گذشته از اينها ، روزي به علت عدم مراقبت شما ، كوليا از درخت بالا رفت و كتش پاره شد … اينهم ۱۰ روبل ديگر … و باز به علت بي توجهي شما ، كلفت سابقمان كفشهاي واريا را دزديد … شما بايد مراقب همه چيز باشيد ، بابت همين چيزهاست كه حقوق ميگيريد. بگذريم … كسر ميشود ۵
    روبل ديگر … دهم ژانويه مبلغ ۱۰ روبل به شما داده بودم …
    به نجوا گفت:
    ــ من كه از شما پولي نگرفته ام … !
    ــ من كه بيخودي اينجا يادداشت نمي كنم!
    ــ بسيار خوب … باشد.
    ــ ۴۱ منهاي ۲۷ باقي مي ماند ۱۴ …
    اين بار هر دو چشم يوليا واسيلي يونا از اشك پر شد … قطره هاي درشت عرق ، بيني دراز و خوش تركيبش را پوشاند. دخترك بينوا! با صدايي كه مي لرزيد گفت:
    ــ من فقط يك دفعه ــ آنهم از خانمتان ــ پول گرفتم … فقط همين … پول ديگري نگرفته ام …
    ــ راست مي گوييد ؟ … مي بينيد ؟ اين يكي را يادداشت نكرده بودم … پس ۱۴منهاي ۳ ميشود۱۱ … بفرماييد اينهم ۱۱ روبل طلبتان! اين۳ روبل ، اينهم دو اسكناس ۳ روبلي ديگر … و اينهم دو اسكناس ۱ روبلي … جمعاً ۱۱ روبل … بفرماييد!
    و پنج اسكناس سه روبلي و يك روبلي را به طرف او دراز كردم. اسكناسها را گرفت ، آنها را با انگشتهاي لرزانش در جيب پيراهن گذاشت و زير لب گفت:
    ــ مرسي.
    از جايم جهيدم و همانجا ، در اتاق ، مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب ، پر شده بود . پرسيدم:
    ــ « مرسي » بابت چه ؟!!
    ــ بابت پول …
    ــ آخر من كه سرتان كلاه گذاشتم! لعنت بر شيطان ، غارتتان كرده ام! علناً دزدي كرده ام! « مرسي! » چرا ؟!!
    ــ پيش از اين ، هر جا كار كردم ، همين را هم از من مضايقه مي كردند.
    ــ مضايقه مي كردند ؟ هيچ جاي تعجب نيست! ببينيد ، تا حالا با شما شوخي ميكردم ، قصد داشتم درس تلخي به شما بدهم … هشتاد روبل طلبتان را ميدهم … همه اش توي آن پاكتي است كه ملاحظه اش ميكنيد! اما حيف آدم نيست كه اينقدر بي دست و پا باشد؟ چرا اعتراض نميكنيد؟ چرا سكوت ميكنيد؟ در دنياي ما چطور ممكن است انسان ، تلخ زباني بلد نباشد؟ چطور ممكن است اينقدر بي عرضه باشد؟!
    به تلخي لبخند زد. در چهره اش خواندم: « آره ، ممكن است! »
    بخاطر درس تلخي كه به او داده بودم از او پوزش خواستم و به رغم حيرت فراوانش ، ۸۰ روبل طلبش را پرداختم. با حجب و كمروئي ، تشكر كرد و از در بيرون رفت … به پشت سر او نگريستم و با خود فكر كردم: « در دنياي ما ، قوي بودن و زور گفتن ، چه سهل و ساده است! ».

به نقل از باغ داستان
 
 
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در جمعه سیزدهم آبان 1384 و ساعت 22:44 |
نوشته ای خواندنی:

http://www.govashir.com/StoryWorkshop/archives/001132.html

 

+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در جمعه سیزدهم آبان 1384 و ساعت 12:21 |

کلاغ

 

هوا دلش حسابی پر بود.زنگ تلفن به یاد م آورد که منتظرم.

صدا گفت:تموم شد.

بوق منقطع – لابد نیشخندی به روی صورتم دوید.

برف شروع به ریختن کرده بود.کلاغ مرده ای به زیر برف دفن

 می شد.تمام.

 

حمید یوسفی

2آبان84

 

+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در سه شنبه دهم آبان 1384 و ساعت 6:57 |

 

نیمکت سنگی،ضلع جنوبی پارک شهر. پاییز روی سنگفرش راه می رود و برگهای زرد و مچاله را می رقصاند.

می گوید: یه لطیفه بگم؟

_ بگو!

موهای ژولیده را به کناری می زند و لبهای ترک خورده اش را با زبان آبیاری می کند:

_ یه روز به یه مرده تو خیابون می گن: سلام!

مرده می گه: سلام بی سلام!خانوم مرد!

چهره آفتاب سوخته اش با لبخندی روشن می شود.

_ یه لطیفه ی دیگه!

_ می خوام برم!

_فقط همین!

سرمای نیمکت در تنم نشسته اما او راحت است. پتوی بد رنگ را به روی پاها انداخته و بی خیال سرما ست.

_ یه روز یه مرده می ره خونش،خب؟

_ خب!

_ قرار نبوده بره اما...چی می شه که می ره. بعد یه دفعه

می بینه...

سکوت.غروب پاییزی ناگهان بر سر پارک هجوم می آورد:

_ خب،چی می بینه؟

_ می بینه زنش با یه مردیه!

_ خب؟

_ زنه متوجه اون که می شه،جیغ می کشه . می دوه یه گوشه،

اون یارو هم مات می مونه.

_ خب...خب؟

_ مرده یه دفعه می زنه زیر خنده...می خنده...قاه قاه...زنه و اون یارو اولش گیج می شن،نمی دونن چی کار کنن...ولی وقتی می بینن مرده از خنده غش و ریسه می ره ،اون دوتا هم شروع می کنن به خنده..

چشم هایش پر آب می شوند:

_ می خند ند... هر سه تایی...می خندند!

بلند می شوم.بالا پوشم را به روی گوش ها می کشم و از میان غروب پاییزی پارک شهر عبور می کنم.مرد اما هم چنان می خندد.

 

حمید یوسفی

27 مهر 84

+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در یکشنبه یکم آبان 1384 و ساعت 12:3 |