تبليغاتX
دعوت به مراسم داستان خوانی

سرم روي دفتر بود كه صدايش آمد:

- آوردمش..!

سرم را بلند نكردم:

- چي رو؟

- دليلي كه مي خواستي!

- دليل؟

- آره...همون دليل منطقي كه گفتي!

مردي غول پيكر با سري كوچك و تراشيده كنارش ايستاده بود و

لبخند مي زد.

 


+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در چهارشنبه سوم تیر 1388 و ساعت 23:53 |

داستانی کوتاه از هوشنگ گلشیری


حالم خوب نیست. نمی‌توانم به اداره بروم. دیشب دوباره خون‌دماغ شدم، توی خواب. بعد هم دیگر نتوانستم بخوابم. راستش ترسیدم خوابم ببرد. آخر در بیداری اختیار آدم دست خودش است. اما خواب که باشد چی؟ مقصودم البته فقط خون‌دماغ نیست. از کجا که آدم توی خواب حرف‌هایی نزند که نباید؟ پیرزن صاحبخانه می‌گفت توی خواب داد می‌زدم، آن‌هم من. این یکی زن خوبی است. می‌گفت: «باید سعی کنید بخوابید.» خوب، نمی‌توانم. دست خودم که نیست. شاید اگر خانه‌ام را عوض کنم، بشود. مجبورم عوض کنم، پس نگو: «چرا هر دو سه ماهی این کار را می‌کنی؟» حالا باید بفهمی‌که چرا. مثلا همین بی‌خوابی، یا خون‌دماغ مگر دلایل قانع‌کننده‌ای نیستند؟ تمام بدنم هم درد می‌کند، درست مثل کسی که زده باشندش، چند نفر. شاید هم از بس راه رفتم، دیروز، خیلی که نه، یعنی ناچار شدم بزنم به کوچه‌‌ها، و بعد دیگر از این کوچه به آن کوچه. بعد دیدم اگر یک‌دفعه برسم به یکی از همین کوچه‌های تاریک، شاید هم بن‌بست، آن‌وقت چی


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:27 |

نویسنده: لوئیجی پیراندلو

برگردان: مانی جاوید
-
مسافراني كه رم را با قطار سريع السير شب ترك كرده بودند، بايد تا رسيدن سپيده دم در ايستگاه كوچك شهر فابريانو منتظر مي ماندند تا بتوانند به وسيله يك واگن كهنه كه به خط اصلي اضافه شده بود، سفرشان به سمت شهر سالمونا را ادامه دهند.
نزديك صبح، زن درشت هيكلي كه لباس عزا پوشيده بود مثل يك بقچه بزرگ از هم در رفته از داخل در واگن درجه دو به بالا كشيده شد؛ واگن اتاقكي خفه و دود گرفته بود كه پنج نفر هم شب را در آن گذرانده بودند. پشت سر او شوهرش كه لاغر و ضعيف الجثه بود، نفس زنان و ناله كنان وارد شد. شوهر كه صورتش مثل گج سفيد شده بود، چشمان كوچك و براقي داشت و به نظر خجالت زده و مظطرب مي آمد.
او بالاخره روي يك صندلي نشست و از مسافراني كه جاي نشستن را برايشان آماده و در سوار شدن به همسرش كمك كرده بودند مودبانه تشكر كرد. بعد رو كرد به زنش و آرام يقه پالتو او را پايين آورد و پرسيد:"مشكلي كه نداري عزيزم؟"

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 و ساعت 21:46 |

آناهیتا اوستایی

آقای دکتر پشت میزش نشسته بود و آخرین چای روز کاری‌اش را می‌نوشید. به منشی‌اش گفت: «بعدی»
Narrator : آقای دکتر حسین ب. سی و هشت ساله متولد فرانکفورت است. او چندان به زبان فارسی مسلط نیست. زندگی ساده و آرامی را در کنار پدر ایرانی‌اش در تهران می‌گذراند. عضو انجمن حمایت از حیوانات فرانکفورت است. تا شش ماه دیگر به منشی‌اش علاقه‌مند می‌شود و تا حدود یک سال دیگر با او ازدواج می‌کند.
مرد جوان بلند قدی داخل اتاق آمد که به شدت نفس‌نفس می‌زد. دکتر گفت: «بفرمایید بنشینید آقا»
- تموم راهو دویدم. یه هفته است این قرارو گذاشتم. گفتم دیر برسم زشته.
: اختیار دارین آقا چه کمکی می‌تونم بهتون بکنم؟
- غرض از مزاحمت این‌که شما دو هفته‌ی قبل منو کشتین

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 و ساعت 7:1 |

 

ایتالو کالوینو / اعظم رسولی

چین و شکن‌های ملایم و شفاف سطح رودخانه، به توری می‌ماند که آب از میانش جریان یابد. هر از گاهی، صدایی مثل صدای به هم خوردن بال‌هایی نقره‌ای بر روی سطح آب، به گوش می‌رسید: پشتِ ماهی قزل‌آلایی بر روی آب ظاهر می‌شد و با پیچ و تابی باز در آب فرو می‌رفت. یکی از مردها گفت: «اینجا پر از ماهی قزل‌آلاست.»

دیگری گفت: «یه نارنجک بنداز تو آب، همه‌شون میان بالا.» از کمربندش نارنجکی درآورد و خواست ضامنش را بکشد.

پسربچه‌ای که داشت او را نگاه می‌کرد، جلو آمد، پسر بچه‌ی کوه‌نشینی بود، با صورتی به شکل سیب. گفت: «بِدِش به من.» و تفنگ را از دست یکی از آن مردها گرفت. مرد گفت: «این دیگه چی می‌خواد؟» و خواست تفنگ را پس بگیرد. امّا پسرک اسلحه را به طرف آب نشانه رفته بود، گویی به دنبال هدفی می‌گشت. مرد تازه می‌خواست بگوید که: «اگه به آب شلیک کنی فقط ماهی‌ها رو می‌ترسونی، همین و بس.» امّا حتّی مجال تمام کردن حرفش را هم پیدا نکرد. سر و کلّه‌ی ماهی قزل‌آلایی پیدا شد، پیچ و تابی به خود داد، و پسرک گویی آنجا فقط در انتظار او بود، گلوله‌ای به سویش شلیک کرد، ماهی قزل‌آلا آمد روی سطح آب. مردها گفتند: «عجب.»


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 9:14 |