تبليغاتX
دعوت به مراسم داستان خوانی

ایستاد.برگ های درختان به قربانیان نبرد شبانه ای می ماندند که زمین را پوشانده بودند.نگاهی طولانی بر آنها انداخت و سری تکان داد.سر را بلند کرد و به شاخه های لخت درختان خیره شد.دوباره به راه افتاد.هنوز چند قدم دور نشده بود که باز ایستاد و به عقب نگاه کرد.باز هم نگاهی به برگ های فرو ریخته و درختان برهنه و باز هم اندیشه و سکوت.سرش را تکان داد و به راه افتاد.

19/8/1388

+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت 23:16 |

ماجراهای بعد از انتخابات ریاست جمهوری دهم در 22خرداد 1388 کم کم دارد آشکار می شود و علاوه بر جنبه های تراژیک آن،اتفاق های طنزش هم تلخندی

را بر لب می آورد:

می گویند در جریان تظاهرات و  ناآرامی های پس از انتخابات ،یک عدد دزد محترم در

روز روشن اقدام به سرقت رادیوپخش خودرویی می کند و بعدش هم البته فرار...

دزد بدشانس در حین فرار،به سد لباس شخصی های عزیز باتوم به دست برخورد

 می کند و از قضا این دوستان برای ثواب،شروع می کنند

به ضرب و شتم دزد بی نوا

با باتوم های خوش دست شان.از آن سو،عده ای از مردم که در حمایت از صاحب

خودرو ،به تعقیب دزد پرداخته بودند،با مشاهده ی ضرب و شتم سارق توسط لباس

شخصی ها ،فریاد می زنند:

" نزنیدش!نزنیدش!دزد است!..."

اگر کاریکاتوریست بودم،زیر چنین صحنه ی نابی می نوشتم:بدون شرح!

 

*با استفاده از مطلبی در روزنامه ی اعتماد مورخه ی 3/6/88 با

 عنوان "نقدی بر یادداشت برای همکاران روزنامه نگار" نوشته ی

 آقای سعید دهقان

 

حمید یوسفی

 

 

+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 و ساعت 22:41 |

سرم روي دفتر بود كه صدايش آمد:

- آوردمش..!

سرم را بلند نكردم:

- چي رو؟

- دليلي كه مي خواستي!

- دليل؟

- آره...همون دليل منطقي كه گفتي!

مردي غول پيكر با سري كوچك و تراشيده كنارش ايستاده بود و

لبخند مي زد.

 


+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در چهارشنبه سوم تیر 1388 و ساعت 23:53 |

داستانی کوتاه از هوشنگ گلشیری


حالم خوب نیست. نمی‌توانم به اداره بروم. دیشب دوباره خون‌دماغ شدم، توی خواب. بعد هم دیگر نتوانستم بخوابم. راستش ترسیدم خوابم ببرد. آخر در بیداری اختیار آدم دست خودش است. اما خواب که باشد چی؟ مقصودم البته فقط خون‌دماغ نیست. از کجا که آدم توی خواب حرف‌هایی نزند که نباید؟ پیرزن صاحبخانه می‌گفت توی خواب داد می‌زدم، آن‌هم من. این یکی زن خوبی است. می‌گفت: «باید سعی کنید بخوابید.» خوب، نمی‌توانم. دست خودم که نیست. شاید اگر خانه‌ام را عوض کنم، بشود. مجبورم عوض کنم، پس نگو: «چرا هر دو سه ماهی این کار را می‌کنی؟» حالا باید بفهمی‌که چرا. مثلا همین بی‌خوابی، یا خون‌دماغ مگر دلایل قانع‌کننده‌ای نیستند؟ تمام بدنم هم درد می‌کند، درست مثل کسی که زده باشندش، چند نفر. شاید هم از بس راه رفتم، دیروز، خیلی که نه، یعنی ناچار شدم بزنم به کوچه‌‌ها، و بعد دیگر از این کوچه به آن کوچه. بعد دیدم اگر یک‌دفعه برسم به یکی از همین کوچه‌های تاریک، شاید هم بن‌بست، آن‌وقت چی


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:27 |

نویسنده: لوئیجی پیراندلو

برگردان: مانی جاوید
-
مسافراني كه رم را با قطار سريع السير شب ترك كرده بودند، بايد تا رسيدن سپيده دم در ايستگاه كوچك شهر فابريانو منتظر مي ماندند تا بتوانند به وسيله يك واگن كهنه كه به خط اصلي اضافه شده بود، سفرشان به سمت شهر سالمونا را ادامه دهند.
نزديك صبح، زن درشت هيكلي كه لباس عزا پوشيده بود مثل يك بقچه بزرگ از هم در رفته از داخل در واگن درجه دو به بالا كشيده شد؛ واگن اتاقكي خفه و دود گرفته بود كه پنج نفر هم شب را در آن گذرانده بودند. پشت سر او شوهرش كه لاغر و ضعيف الجثه بود، نفس زنان و ناله كنان وارد شد. شوهر كه صورتش مثل گج سفيد شده بود، چشمان كوچك و براقي داشت و به نظر خجالت زده و مظطرب مي آمد.
او بالاخره روي يك صندلي نشست و از مسافراني كه جاي نشستن را برايشان آماده و در سوار شدن به همسرش كمك كرده بودند مودبانه تشكر كرد. بعد رو كرد به زنش و آرام يقه پالتو او را پايين آورد و پرسيد:"مشكلي كه نداري عزيزم؟"

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید یوسفی در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 و ساعت 21:46 |