سرم روي دفتر بود كه صدايش آمد:
- آوردمش..!
سرم را بلند نكردم:
- چي رو؟
- دليلي كه مي خواستي!
- دليل؟
- آره...همون دليل منطقي كه گفتي!
مردي غول پيكر با سري كوچك و تراشيده كنارش ايستاده بود و
لبخند مي زد.
سرم روي دفتر بود كه صدايش آمد:
- آوردمش..!
سرم را بلند نكردم:
- چي رو؟
- دليلي كه مي خواستي!
- دليل؟
- آره...همون دليل منطقي كه گفتي!
مردي غول پيكر با سري كوچك و تراشيده كنارش ايستاده بود و
لبخند مي زد.
داستانی کوتاه از هوشنگ گلشیری
حالم خوب نیست. نمیتوانم به اداره بروم. دیشب دوباره خوندماغ شدم، توی خواب. بعد هم دیگر نتوانستم بخوابم. راستش ترسیدم خوابم ببرد. آخر در بیداری اختیار آدم دست خودش است. اما خواب که باشد چی؟ مقصودم البته فقط خوندماغ نیست. از کجا که آدم توی خواب حرفهایی نزند که نباید؟ پیرزن صاحبخانه میگفت توی خواب داد میزدم، آنهم من. این یکی زن خوبی است. میگفت: «باید سعی کنید بخوابید.» خوب، نمیتوانم. دست خودم که نیست. شاید اگر خانهام را عوض کنم، بشود. مجبورم عوض کنم، پس نگو: «چرا هر دو سه ماهی این کار را میکنی؟» حالا باید بفهمیکه چرا. مثلا همین بیخوابی، یا خوندماغ مگر دلایل قانعکنندهای نیستند؟ تمام بدنم هم درد میکند، درست مثل کسی که زده باشندش، چند نفر. شاید هم از بس راه رفتم، دیروز، خیلی که نه، یعنی ناچار شدم بزنم به کوچهها، و بعد دیگر از این کوچه به آن کوچه. بعد دیدم اگر یکدفعه برسم به یکی از همین کوچههای تاریک، شاید هم بنبست، آنوقت چی
نویسنده: لوئیجی پیراندلو
برگردان: مانی جاوید
ایتالو کالوینو / اعظم رسولی
چین و شکنهای ملایم و شفاف سطح رودخانه، به توری میماند که آب از میانش جریان
یابد. هر از گاهی، صدایی مثل صدای به هم خوردن بالهایی نقرهای بر روی سطح آب، به
گوش میرسید: پشتِ ماهی قزلآلایی بر روی آب ظاهر میشد و با پیچ و تابی باز در آب
فرو میرفت. یکی از مردها گفت: «اینجا پر از ماهی قزلآلاست.»
دیگری گفت: «یه نارنجک بنداز تو آب، همهشون میان بالا.» از کمربندش نارنجکی درآورد و خواست ضامنش را بکشد.
پسربچهای که داشت او را نگاه میکرد، جلو آمد، پسر بچهی کوهنشینی بود، با صورتی به شکل سیب. گفت: «بِدِش به من.» و تفنگ را از دست یکی از آن مردها گرفت. مرد گفت: «این دیگه چی میخواد؟» و خواست تفنگ را پس بگیرد. امّا پسرک اسلحه را به طرف آب نشانه رفته بود، گویی به دنبال هدفی میگشت. مرد تازه میخواست بگوید که: «اگه به آب شلیک کنی فقط ماهیها رو میترسونی، همین و بس.» امّا حتّی مجال تمام کردن حرفش را هم پیدا نکرد. سر و کلّهی ماهی قزلآلایی پیدا شد، پیچ و تابی به خود داد، و پسرک گویی آنجا فقط در انتظار او بود، گلولهای به سویش شلیک کرد، ماهی قزلآلا آمد روی سطح آب. مردها گفتند: «عجب.»